ندای زاگرس – قطاری بودم کاش، با ریلهایی که به سمت مشهدت کشیده میشد.
ندای زاگرس – مادر؛ واژهای ارزشمند و نقشی آسمانی که با تمام عظمتش در زندگی ما جاری است. همه ما با این موجود بهشتی آشنا هستیم؛ از زمانی که در رحم مادر بودیم و نگاهبان مهربان او بودیم تا زمانی که در آغوش پرمهرش رشد کردیم. همه خندهها و گریههای کودکیمان را در کنار او سپری کردهایم و در پناهش بزرگ شدهایم.
ندای زاگرس – من زن هستم؛ نماد زیبایی، نجابت، لطافت، بخشش و مهر، تجلی تمام صفات نیکوی خداوند در روح زنان، گویا پروردگار جهان، گوشهای از عظمت و زیبایی هستی خود را در وجود زن عیان ساخته و قطرهای از کمال بیپایان را در خلقت او نمایان کرده است.
ندای زاگرس – امروز پنجشنبه، بیستم آذرماه است.
ندای زاگرس – به اذعان بسیاری از صاحب نظران حوزه سیاست خارجی، توان و اقتدار اجتماعی، نظامی و امنیتی جمهوری اسلامی ایران در چند دهه اخیر به حدی افزایش داشته که فراتر از یک کشور مستقل ظاهر شده است. با شکل دادن به محور مقاومت، ملت بیدار ایران، سالهاست که به دنبال استقلال ملتهای مسلمان منطقه از چنگال سلطنتهای فاسد دست نشانده که در ذیل شرارتهای صهیونیست و آمریکا در حقارت کامل به سر میبرند، است. این دگربیداری ایران اسلامی سبب ایجاد کینه و عداوتی آشکار در جبهههای متعدد علیه ایران شده که نمود آن را میتوان در ایجاد گروههای تروریستی علیه منافع ایران و شکل دادن به جنگ ۱۲ روزه صهیونیسم و آمریکا علیه ایران ملاحظه کرد.
ندای زاگرس – باران چه نام زیباییست! نامی که تنها یک واژه نیست؛ آوازیست از جنس روشنایی. کافیست آن را بر زبان بیاوریم تا طراوتی مرموز در هوا پراکنده شود؛ گویی در همان لحظه روح زمین تازه میشود و انسان بیاختیار نفسی عمیقتر میکشد. باران از آغاز آفرینش تا امروز همیشه نمادی از زندگی بوده است؛ موهبتی که تاریخِ زمین و نه فقط تاریخ انسانها، با آن معنا یافته است.
زن ایلامی، تصویر زنی است که همزمان مادر است، همسر است، نانآور است، مدیر خانه است و در بسیاری از موارد، ستون اصلی اقتصاد خانواده. زنی که در سالهای سخت جنگ، هم داغ دید، هم ایستاد؛ هم اشک ریخت و همزمان، خانه را سرپا نگه داشت. این زن، فقط مادر نبود؛ سنگر بود.
ندای زاگرس – در صندلی عقب ماشین نشسته بودم و سرم را به شیشه سرد خودرو تکیه داده بودم، برف سنگین و خاموش میبارید و جاده زیر چرخها میلغزید هر چه از ایلام دورتر و به صالحآباد نزدیکتر میشدیم، سفیدی برف جای خود را به باران میداد و سرمای استخوانسوز بهمن، آرامآرام در برابر گرمای لطیف و طبیعت زمردی صالحآباد عقبنشینی میکرد، به سهراهی جندالله که رسیدیم مسیر گرمسیری میمک را انتخاب کردیم، باران نرم و آرام میبارید و من غرق موسیقی دلنشین باران و آواز پرندگان بودم.
ندای زاگرس – برای ما که از نسل جنگ نیستیم و سالهای دفاع مقدس را تنها از پس روایتها میشناسیم، جنگ همیشه واژهای دور، مبهم و ناشناخته بوده است. مفهومی که تصویرش را نه در واقعیت بلکه در لابهلای کتابها، مستندها، فیلمها و خاطرات پدران و مادرانمان دیدهایم آنچه از آن میدانستیم، فقط شنیدهها بود؛ تکههایی از حقیقت که در ذهنمان نقش میبست اما هرگز با جانمان لمسش نکرده بودیم.