ندای زاگرس – در صندلی عقب ماشین نشسته بودم و سرم را به شیشه سرد خودرو تکیه داده بودم، برف سنگین و خاموش میبارید و جاده زیر چرخها میلغزید هر چه از ایلام دورتر و به صالحآباد نزدیکتر میشدیم، سفیدی برف جای خود را به باران میداد و سرمای استخوانسوز بهمن، آرامآرام در برابر گرمای لطیف و طبیعت زمردی صالحآباد عقبنشینی میکرد، به سهراهی جندالله که رسیدیم مسیر گرمسیری میمک را انتخاب کردیم، باران نرم و آرام میبارید و من غرق موسیقی دلنشین باران و آواز پرندگان بودم.
استان ایلام چهار فصل را در خود جا داده است و مردم نیز در روزهای تعطیل از زمستان به بهار و از تابستان به خنکی کوهستان پناه میبرند، خانواده ما هم از همان رسم دیرینه پیروی میکرد؛ ما راهی میمک بودیم، جایی که خاک آبا و اجدادی ماست و پدربزرگهایم سالهای قشلاق خود را در آنجا سپری کردهاند.
وقتی به میمک رسیدیم، آفتاب گرم و مهربان بر تن مینشست و دشتهای بیپایان تا افق گسترده بودند، در آغوش آفتاب، کمی از خانواده فاصله گرفتم، صدای قدمهایم در پهنه دشت میپیچید که ناگهان چیزی شبیه آهن زنگزده در میان علفهای بهاری توجهم را جلب کرد، نزدیکتر که شدم، خشکم زد، یک بمب عملنکرده، یادگار خاموش سالهای جنگ، گلهای بهاری دورش حلقه زده بودند، زیبایی و زخم در کنار هم، خاک اطرافش را کنار زدم و با احتیاط لمسش کردم؛ انگار صدای دور جنگ را در دل خود داشت، زنگارش حکایت تلخی از روزهایی داشت که حق و باطل مقابل هم ایستاده بودند.
در فکر فرو رفته بودم که حضور پدر را کنارم حس کردم، لبخندی زدم و گفتم: فکر کنم از آثار جنگ باشد.
پدرم با نگاهی پرمهر گفت: دخترم، این خمپارهها وقتی فرود میآمدند، صدایشان از خود انفجار هم وحشتناکتر بود، اگر آن روز کنارشان بودی، لبخند امروز را بر لب نداشتی…
پدرم جانباز و ایثارگر دفاع مقدس است؛ سالها خاطره، درد و افتخار را با خود حمل میکند، میگفت اینجا روزگاری میدان جنگ بوده و بیشک زمینش زخمهای بسیاری در دل دارد.
به خانواده برگشتیم و حرف جنگ در میان خندهها و خوشیها گم شد، اما ذهن من رهایش نکرد، تصویر مردانی که در همین خاک جنگیده و به شهادت رسیده بودند، در برابر چشمانم جان میگرفت؛ درست در جایی که ما امروز در آرامش، آن هم در نقطه صفر مرزی، به تفریح نشسته بودیم، بعد سپری شدن یک روز شاد به خانه برگشتیم.
روزها گذشت، اما گهگاه خاطرات جنگ در ذهنم جرقه میزد، با مردمان آن سالها همزادپنداری میکردم و به این فکر میافتادم که چگونه جنگ، در کنار تلخیهایش، نعمتهایی چون اتحاد، ایثار و همدلی را نیز به مردم هدیه کرد، وطن برای ما چیزی فراتر از زادگاه است؛ ریشهای که از جان نمیتوان برید
زمستان گذشت و بهار زیبا فرا رسید، بهار هم با تمام خاطرات تلخ و شیرنش در حال سپری شدن بود، صبح جمعه ۲۳ خرداد، برای نماز صبح از خواب بیدار شدم، بر اساس عادت همیشگی بعد نماز صبح، سری به کانال های خبری و دنیای مجازی زدم با کمال حیرت و تعجب خبری فوری در تمام خبرگزاریها، سایت و کانال ها در صدر اخبار نیمه شب قرار گرفته بود، اسرائیل به ایران حمله کرد، باورم نمیشد، ابتدا فکر کردم یک شیطنت رسانه ای است، اما نه بیشتر که جستجو کردم، حقیقت داشت، من ماتو مبهوت با چشم های بیرون زده از تعجب تمام تنم هوش و هواسم به صفحه کوچک گوشی دوخته شده بود، باورم نمیشد یک گرگ خونخوار در یک منطقه جغرافیایی خیلی کوچک در مقایسه با ایران عزیزم اینچنین شبانه، در کمال نامردی و با کمک گرگهای گرسنه ای دیگری اینچنین به کشورم شبیخون زده، خونم به جوش آمده بود، بغض راه گلویم را گرفته و قطره های گرم اشک بود که از چشم هایم سرازیر میشد، دیدن عکس عروسکی و دست کوچک کودکی که در میان ویرانهای از آثار جنگ در صفحات مجازی دست به دست میشد، سراسر وجودم را لبریز از خشم و انتقام کرده بود در آن لحظه هیچ چیزی نمی تواست خشمم را فرو نشاند حتی جانم هم در مقابل وطنم ارزشی نداشت.
کم کم هوا روشن میشد و همه مردم هم مانند من در بهت و تعجب بودند و آتش انتقام هر لحظه زبانه می کشید.
وقتی عازم محل کارم می شدم، مردمی را می دیدم که انگار هیچ کاری نداشتند و فقط منتظر بودن فرزندان وطن چگونه جواب این بی ادبی، دشمن زبون را می دهند، آیا فکر کرده اند ایران کهن بی دفاع و بی صاحب رها شده که اینگونه شبانه با همه توان خود هجوم آورده اند، پیرمردی را دیدم که افتان و خیزان بر پرچم مقدس کشور بوسه می زد، پسر جوانی را دیدم که می گفت، چه فکری با خود کرده اند، ایران باید جواب این بی خردیشان را بدهد، اینطوری که نمی شود، از شدت خشم دست هایش را مشت کرده بود، مادری با خود می گفت؛ خدایا شر این کفتاران را از سر ما کم کن، پروردگار به حرمت این خاک مقدس نابودشان کن.
به محل کار رسیدم، با دلهره و اضطراب دوباره تازه ترین خبرها را دنبال کردم، بله مردان رشید وطن با موشک های ساخت دست فرزندان شجاعش به قلب دشمن زده بود، ضربان قلبم را احساس می کردم دستم را روی قلبم گذاشتم و گفتم خدایا خودت مراقب وطن و فرزندانش باش، دشمن زبون خسارات های زیانباری دیده بود و با چشمان از حدقه درآمده اش بر انبوه ویرانی های خود ایستاده بود و گویی از خواب خوش بیدار شده و فهمیده بود با دم شیر بازی کردن چه عواقبی دارد، هر موشکی که به سوی دشمن شلیک می شد، قلب هایمان را همراهش می فرستادیم تا به چشم دشمن بزند، آری همه جهان باید بدانند عاقبت جنگ طلبی و شوخی کردن با تمدنی عظیم و مردمانی ریشه داره که اصالت آنها به درازنای تاریخ است، جوابش کوبنده و درهم شکننده خواهد بود.
وطن، در این جنگ دوازده روزه فرماندهان دلیری، نظیر سردار حاجی زاده، سردار باقری، سردار رشید و سردار سلامی را از دست داد، ولی گرگ ها بدانند تفنگ پدر هست هنوز….
دیدگاهتان را بنویسید