ندای زاگرس – در واپسین روزهای زمستان ۱۴۰۴، ایران، سرزمینی که همواره در کوران حوادث قامت افراشته است، در سختترین آزمون تاریخ خود قرار گرفته بود.
ندای زاگرس – ایلام — هوا در آستانه تابستان، عطر دلانگیز بهار را با گرمای نخستین روزهای فصل در هم آمیخته است، ساعت ۱۰ صبح است و من میهمان بانو طاهره یوسفی، همسر شهید محمدرضا کشاورز، پاسدار وطن هستم
ندای زاگرس – بیش از سه ماه است که خیابانها، سنگرِ استقامتِ مردمی شده که در تلاطمِ طوفانها، خم به ابرو نیاوردهاند، در این شبهای بلند، میان سوز سرما و گرمای هوا ، زیر رگبارِ سنگینِ بمبارانهای خبریِ دشمنانی که چشم دیدنِ اقتدارِ این خاک را ندارند، مردمِ اصیل و ریشهدارِ ایران همچون کوه ایستادهاند.
ندای زاگرس – وقتی به هشت سال دفاعِ مقدس میاندیشم و رشادتهای بیبدیلِ فرزندان این آب و خاک در ذهنم جان میگیرد، بیش از هر چیز، آن لحظاتِ سرنوشتسازی برایم تداعی میشود که مردانِ این سرزمین، با دستِ خالی اما دلی به وسعتِ دریا، تاریخ را ورق زدند.
ندای زاگرس – امشب، هشتاد و دومین شب از تجمعاتی است که برای پاسداشت وطن برگزار میشود، حضور کودکان در این گردهماییهای پُر شور و زیبا، رنگ و بوی خاصی به فضا میدهد؛ از طفل دوسالهای که در آغوش مادرش آرام گرفته، تا کودکانی ده و دوازدهساله که مشتاقانه میخواهند در کارها کمک کنند.
ندای زاگرس – با اینکه در واپسین روزهای دومین ماه بهار هستیم، امشب هوا ناخوانده رو به سردی نهاده است؛ بارانی نرم و آهسته میبارد و نسیم ملایم، صورت را نوازش میکند، این شب، هشتادمین شبی است که مردم اصیل ایران، برای پاسداری از تاریخ، تمدن، اسلام و تلاش هزاران سالهی ملت خویش، به میدان آمدهاند تا ایران، «ایران» بماند.
ندای زاگرس – تقدیم به همه خادمان بینام و نشان که برای مردم از جان مایه میگذارند.
ندای زاگرس – امروز بیست و هفتم اردیبهشت است؛ یکی از همان روزهای بهاری که هوای لطیفش، آدمی را به بیرون از خانه و به دامان طبیعت فرا میخواند.
ندای زاگرس – وسط تابستانی گرم و سوزان در دهه شصت، با ذرتهایی که تازه از مزرعه چیده بودم، به سوی خانه میرفتم، در حیاط، مادرم زغالها را آماده کرده بود تا بلالها را کباب کند، زغالها سرخ و شعلهور بودند و صدای ترقوتروقشان هر لحظه بلندتر میشد، مادرم بلالها و بادبزن را به من سپرد و مشغول کارهای دیگرش شد.
ندای زاگرس – روزهایی چند از جنگ گذشته، از جنگی که بی خبر آمد، راستش را بخواهی، بی خبر، بیخبر هم نبود، صدایش از دوردست ها می آمد، شب ها که سر بر بالش می گذاشتم، بین خواب و بیداری این جنگ بود که بر آسایش چشمانم سایه افکنده بود، به خواب که می رفتم، رویاهایم جنگی بود.