ندای زاگرس – در صندلی عقب ماشین نشسته بودم و سرم را به شیشه سرد خودرو تکیه داده بودم، برف سنگین و خاموش میبارید و جاده زیر چرخها میلغزید هر چه از ایلام دورتر و به صالحآباد نزدیکتر میشدیم، سفیدی برف جای خود را به باران میداد و سرمای استخوانسوز بهمن، آرامآرام در برابر گرمای لطیف و طبیعت زمردی صالحآباد عقبنشینی میکرد، به سهراهی جندالله که رسیدیم مسیر گرمسیری میمک را انتخاب کردیم، باران نرم و آرام میبارید و من غرق موسیقی دلنشین باران و آواز پرندگان بودم.