شنبه / ۱۳ تیر / ۱۴۰۵
×
نام تو ماندنی است در این خاک
روایت آخرین وداع پیرمرد؛

نام تو ماندنی است در این خاک

ندای زاگرس – سیزدهم تیرماه، سالِ چهارصد و پنج؛ در گرماگرمِ تابستانی که شعله‌هایش به پایِ آتشِ جان‌سوزِ میهن نمی‌رسد.

خدا نگهدار، ای تابناک‌ترین قهرمانِ وطن   *فرشته قاسمیان

چهار ماهی است که سایه‌ی سنگینِ جنگی نابرابر و ضیافتی از جور و جفا، بر این سرزمین کهن سایه افکنده است.

در این آوردگاهِ ناخواسته، فرزندانی از تبارِ خورشید، جان به جان‌آفرین تسلیم کردند؛ دلاورانی که مادرِ دهر، تا قرن‌ها در زایشِ دوباره‌شان عقیم خواهد ماند.

اما در این میان، رهبرِ فرزانه‌ی ما، نخستین شهید مسلخِ عشق و نخستین قهرمانِ این رزمِ نابرابر بود، رهبری که در بطنِ جامعه و میانِ مردم، ریشه‌ای استوار داشت، همراهِ خانواده، گام در طریقِ شهادت نهاد.

با شنیدنِ بانگِ رحیلِ او، تصویرِ کربلا در پهنه‌ی ذهنم جان گرفت؛ آن‌سان که حسین(ع) در نینوا با خاندانِ خویش بود، سیدِ ما نیز چنین کرد، اگر در آن روزگار، کودکِ کربلا در آغوشِ پدر به آسمان عروج کرد، اینجا نیز سیده‌زهرای کوچک، که هنوز طعمِ کلامِ «بابا» بر لبانش شیرین بود، در آغوشِ نیای خویش به ملکوت پیوست.

از ایامِ کودکی، آرزویِ وصالِ کربلا و دفاع از حریمِ حسین(ع) در سر داشتم، همواره بر آن مردمِ غافلِ تاریخ می‌شوریدم که چگونه در پسِ پرده‌های جهل، امامِ خویش را تنها گذاشتند و بر شهادتِ سِبطِ پیامبر، هلهله سر دادند، دریغ که چه بد عاقبت‌مردمانی بودند… و امروز، این منم و کربلایی در سالِ ۴۰۵! حسینِ زمان با خاندانش در میانِ ما بود؛ ندایِ حق‌طلبی سر داد، راهِ صراطِ مستقیم را در ظلمتِ جبارانِ زمان به ما نمایاند، اما افسوس که قضاوت ها ، ترنمِ زخم‌زبان‌ها، کِبرِ و کینه‌ها و خود بزرگ بینی ها برخی را کور و کر کرد.

مردمِ شام و کوفه نیز سرانجام به ندامت رسیدند، اما چه سود که نوشدارو پس از مرگِ سهراب بود و این‌بار نیز حسین، بر نیزه، جز آیاتِ نور تلاوت نمی‌کرد.

رهبرِ شهیدمان! تو برای ما تکرارِ حقیقتِ حسینی بودی و ما چه ناآگاهانه، این کربلایِ دوباره را به نظاره نشستیم، تاریخ، گواهیِ سنگینی بر اعمالِ ما خواهد بود.

همان‌گونه که آزاده‌دلانِ جهان، فارغ از کیش و آیین، حسین(ع) را قهرمانِ سده‌هایِ تاریخ دانستند، نامِ تو نیز فراتر از مرزهایِ جغرافیایی، در خاطره‌ی بیدارِ بشرحک شد؛ انسان‌هایی از دوردست‌ها، در برابرِ شکوهِ نامت تمام‌قد ایستادند.

ای سیدِ بزرگوار! تو در تمامِ آن لحظاتِ آکنده از هلهله‌ی دشمنان و در رنج‌های جانکاهِ سرفرازی برای ایران، حقیقتِ زیستن را معنا کردی، تو ندایِ «هل من ناصر»ِ حسین را با جانِ خویش شنیدی؛ آری، این طنینِ ازلی همواره در گوشِ جانِ راستین‌مردان الهی است و تو همان انسانِ وارسته‌ای بودی که با دیده‌ی دل، به آن لبیک گفتی.

امروز، ما با چشمانی که هر کدام، داغ‌دیده‌ی هزاران اشکِ نریخته است، تو را به خاکِ پاکِ این دیار می‌سپاریم و با فریادی که از اعماقِ جان برمی‌آید، وداع می‌گوییم:

«خدا نگهدار، ای قهرمانِ جاودان وطن!»

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *