چهارشنبه / ۳ تیر / ۱۴۰۵
×

ندای زاگرس – عصر ۲۱ بهمن ۱۴۰۴ است.
هوا بوی انتظار می‌دهد، نمی‌دانم چرا ذهنم آرام نمی‌گیرد؛ افکارم مثل پرنده‌هایی بی‌قرار، از شاخه‌ای به شاخه دیگر می‌پرند. اخبار، تحلیل‌ها، حرف‌ها… همه در سرم می‌چرخند، لحظه‌ای از خودم فاصله می‌گیرم؛ می‌ایستم و به هیاهوی درونم نگاه می‌کنم.

«قلب من، ایران؛ در تپش میلیون‌ها دل»  *زهرا قاسمیان

دستم را روی قلبم می‌گذارم.
آن‌جا اما خبری از آشوب نیست،
یک حس عمیق، گرم و روشن، آرام در سینه‌ام می‌تپد؛ حسی شبیه دلبستگی، شبیه ریشه داشتن، انگار قلبم زودتر از ذهنم تصمیمش را گرفته است.

فردا ۲۲ بهمن است، در ذهنم این سخن از رهبر انقلاب که فرمودند؛ این انقلاب با خون انسان‌های شریف و پاک آبیاری شده است، مدام تکرار می شود، هر بار که این جمله را می‌شنوم، تصویر مادرانی در ذهنم جان می‌گیرد که جوانشان را تقدیم این انقلاب کردند؛ شهیدانی که شاید آرزوهای ساده‌ای داشتند، اما آرمان بزرگ‌تری را انتخاب کردند، خون پاک آن‌ها فقط بر خاک نریخت؛ در رگ‌های تاریخ جاری شد و به این سرزمین مقدس جان تازه داد.
با خودم فکر می‌کنم…
اگر آن روز، آنان از جانشان گذشتند، امروز سهم من چیست؟
شب آرام از راه می‌رسد، شهر در سکوت فرو می‌رود، اما ذهن من بیدار است، به مادرمان ایران فکر می‌کنم؛ به سرزمینی که بارها زخمی شده، اما خم نشده است، به دشمنانی که آمدند و رفتند، و به مردمی که ماندند، ایران همیشه مانده است؛ با تکیه بر دل‌های مردم شریفی که لحظه‌های حساس را شناختند.
در دل تاریکی شب، با خودم عهد می‌ بندم،
فردا فقط یک راهپیمایی نیست؛ پاسخ من است به خون‌ شهیدانی که این راه را روشن کرده‌اند.
صبح ۲۲ بهمن می‌رسد.
هوای سرد صورتم را نوازش می‌کند، اما گرمای جمعیت همه سرما را از یادم می‌برد، قدم در خیابان می‌گذارم و به موج مردم می‌پیوندم، پرچم‌ها در هوا می‌رقصند و صداها در هم می‌آمیزند؛ صدای کودکانی که گویی معنای عمیق تاریخ را درک کرده اند، با دل‌های کوچکشان آمده‌اند، صدای پدران و مادرانی که خاطره روزهای پر التهاب را در سینه دارند.
در میان جمعیت، پیرزنی را می‌بینم که آرام و استوار با عصایش قدم برمی‌دارد. به او می‌گویم: «مادرجان، خسته می‌شوی…»
نگاهم می‌کند؛ در چشمانش نوری است که خستگی را شکست داده. می‌گوید: «فرزندم، بعضی راه‌ها را باید رفت، حتی اگر پاها توان نداشته باشند، امروز روزِ بودن است.»
حرفش در جانم می‌نشیند.
به نوجوان‌هایی نگاه می‌کنم که دست در دست خانواده‌هایشان آمده‌اند، لبخند می‌زنند، عکس می‌گیرند، شعار می‌دهند… شاید هنوز خیلی کوچک و همانند نهالی هستند، اما همین حضورشان یعنی درخت تنومند فردا هستند.
در آن لحظه می‌فهمم ۲۲ بهمن فقط یک تاریخ نیست؛ تپش مشترک میلیون‌ها قلب است، عهدی است میان گذشته و آینده، پلی است میان خون‌های پاکی که بر خاک وطن غلطید و قدم‌های امروز.

ایران برای من فقط یک نام روی نقشه نیست؛ مادری است که اگر زخمی شود، دردش را در استخوان‌هایم حس می‌کنم،
و من، در این صبح زمستانی، میان جمعیتی که چون رود جاری است، با تمام وجود حس می‌کنم که بودنم معنا دارد.
امروز آمده‌ام، نه از روی عادت، نه از سر اجبار؛
آمده‌ام چون دلم گفته است:
جایی که خونِ شریفان پای آن ریخته شده، جای غیبت نیست، باید حاضر بود.

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *