ندای زاگرس – در روزگار آشفتهی امروز، در هیاهوی بیپایان خبرها و تصویرهایی که هر لحظه از گوشه و کنار جهان بر ما هجوم میآورند، گاهی خسته و دلگرفته به گذشته پناه میبرم؛ به خاطرههایی نهچندان دور، اما از جنس روشنی، به روزگاری که آدمها سادهتر بودند و دلها بیواسطهتر به هم میرسید، روزگاری که هنوز «دریچههای شیشهای» میان ما دیوار نکشیده بود؛ که برای دیدن هم باید چشم در چشم میشدیم و برای شنیدن هم باید دل میسپردیم.
امروز ما در میان جمعیّت ایستادهایم، اما تنهاییم؛ تنهاییای عجیب و دستهجمعی. هر کدام در گوشهای، با صفحهای روشن در دست، شاید برای همین است که گاهی دلم میخواهد از این زمانه فاصله بگیرم و در کوچههای خاطره قدم بزنم؛ کوچههایی که بوی غیرت میدهند، بوی ایمان، بوی ندای «یا حسین(ع)»، بوی وطن.
در یکی از همین پرسهها بود که به تصویری برخوردم؛ تصویر جوانی رعنا، با چهرهای آرام و نگاهی که انگار آسمان را در خود داشت، جوانی که در سالهای دفاع از این خاک، از همین خاکی که امروز زیر قدمهایمان است، جانش را هدیه داد و رفت، نامش را که خواندم، حس کردم با یک نام روبهرو نیستم؛ با یک تاریخ روبهرویم، با یک «ما»ی بزرگ.
ابراهیم هادی…
نمیدانم چه رازی در چهرهاش بود؛ شاید همان آرامشی که از ایمان میآید، شاید همان صلابت مردی که تصمیم گرفته بود خودش را خرج مردمش کند، هرچه بیشتر دربارهاش خواندم، بیشتر فهمیدم که او فقط یک رزمنده نبود؛ او تصویر فشردهای از ایران بود، از غیرت مردان این سرزمین، از نجابت مادرانش، از تربیت پدرانی که نان حلال بر سفره آوردند و ایمان را در دل فرزندانشان کاشتند.
میگویند پیکرش هنوز در آغوش خاکهای فکه جا مانده است؛ اما مگر میشود کسی که اینگونه در دل یک ملت جا گرفته، گم شده باشد؟ بعضیها در خاک آرام میگیرند، اما بعضیها در قلب یک سرزمین، ابراهیم از همانهاست.
ابراهیم، همانند آرش، بر بلندای تنهایی ایستاد و جان در ره وطن نهاد، او اکنون در میان انبوه حماسههای ایران و اسلام زنده است و نفس میکشد.
وقتی زندگیاش را میخوانی، اشک بیاجازه مهمان چشمت میشود؛ نه از سر اندوهِ صرف، بلکه از شرمِ شیرینِ جا ماندن، از اینکه چگونه جوانی در اوج آرزوها و توانستن، از خودش گذشت تا ما امروز در امنیت نفس بکشیم، از اینکه چگونه میشود انسانی آنقدر بزرگ شود که مرگ برایش پایان نباشد، بلکه آغاز ماندگاری باشد.
این جوانان چگونه به چنین ایمانی رسیدند؟ چه داشتند که اینگونه دل از دنیا بریدند، بیآنکه دل از زندگی بریده باشند؟ آنها عاشق زندگی بودند، اما عاشقتر از آن، عاشق وطن بودند، وطن برایشان فقط یک مرز جغرافیایی نبود؛ ناموس بود، شرف بود، تاریخ بود؛ صدای اذان در غروبهای آرام، بوی نان تازه، خندهی کودکان در کوچههای خاکی.
ابراهیم هادی به ما یادآوری میکند که ایران فقط یک نام روی نقشه نیست؛ ایران، مجموعهای از دلهایی است که برایش تپیدهاند و هنوز میتپند، هر وجب از این خاک، امانتی است که با خون امثال او امضا شده است، ابراهیمها کم نیستند؛ شاید در همین زمانه نیز بسیار باشند. اما ابراهیم هادی، خود یک ایران بود؛ یک ملت در قامت یک انسان.
کاش زمانهی او را درک میکردم. کاش میتوانستم حتی برای لحظهای در آن فضا نفس بکشم؛ در روزهایی که ایمان، شعار نبود، زندگی بود، اما شاید وظیفهی ما چیز دیگری است؛ اینکه در همین زمانهی پرهیاهو چراغ یادشان را روشن نگه داریم. اینکه نگذاریم غبار فراموشی بر نامشان بنشیند، اینکه هر وقت دلمان از این «روزگار پر فتنه » گرفت، به یاد بیاوریم روزگاری جوانانی بودند که برای وطن نا مای جان ایستادند.
دوست داشتم بیشتر بنویسم، اما حقیقت این است که بعضی نامها را نمیشود در واژهها محصور کرد، هرچه بنویسی، باز هم کم است، ابراهیم هادی را باید با دل خواند، نه با چشم، باید لحظهای سکوت کرد، دست بر سینه گذاشت و از خود پرسید:
ما با امانتی که به ما سپردهاند چه کردهایم؟
و چه افتخاری بالاتر از اینکه بگوییم هنوز در سرزمین ابراهیم هادی نفس میکشیم
دیدگاهتان را بنویسید