ندای زاگرس – برای ما که از نسل جنگ نیستیم و سالهای دفاع مقدس را تنها از پس روایتها میشناسیم، جنگ همیشه واژهای دور، مبهم و ناشناخته بوده است. مفهومی که تصویرش را نه در واقعیت بلکه در لابهلای کتابها، مستندها، فیلمها و خاطرات پدران و مادرانمان دیدهایم آنچه از آن میدانستیم، فقط شنیدهها بود؛ تکههایی از حقیقت که در ذهنمان نقش میبست اما هرگز با جانمان لمسش نکرده بودیم.
پدرم ـ مردی که جوانیاش را زیر آتش و گلوله سپری کرده و به عنوان بسیجی داوطلب در جبهه ها حضور داشته، همیشه با صدایی آرام اما پرطنین میگفت: جنگ خوب نیست… ما جنگطلب نبودیم ما فقط مدافع بودیم؛ مدافع خاکی که در آن به دنیا آمدیم، بزرگ شدیم و به آن دل بستیم اگر میرفتیم برای حمله نبود؛ برای حفظ وطن بود… همین و هر بار که این جمله را تکرار میکرد، چشمانش برق خاصی میگرفت؛ برقی که از ترکیب عجیبی از درد، غرور و ایمان ساخته شده بود.
پدر از روزهایی میگفت که جهان پشت دشمن ایستاده بود؛ روزهایی که جوانان این سرزمین با دستانی خالی اما قلبهایی سرشار از ایمان ایستادند و از ایران دفاع کردند از شبهایی میگفت که صدای انفجار سقف خانهها را میلرزاند اما امید از دلها بیرون نمیرفت از صبحهایی تعریف میکرد که خاکریزها تشنه قدمهای جوانانش بود.
سالها گذشت، جنگ تمام شد.
اما روح دفاع در دل این ملت خاموش نشد.
در سالهایی نه چندان دور باز هم مردان و زنان این خاک غریب نماندند، این بار نه برای خاک که برای دفاع از حرم مقدس برای ارزشهایی که از دنیا بزرگتر بود به دفاع برخاستند و مدافعان حرم شدند و در دل آن دفاع، نامی بود که جهان را میلرزاند: سردار سلیمانی. مردی که حضورش امنیت بود و شهادتش، خون تازهای بر رگهای غیرت این ملت ریخت.
اما با همه این حماسهها ما نسل جدید هنوز جنگ واقعی را درک نکرده بودیم…
تا آن روز، تا آن خرداد تاریکی که نفسها را در سینهها حبس نمود.
شب بود؛ شبی سنگینتر از ساعتهای معمولی در تاریکی آن شب ـ تاریکتر از چهره دشمنانی که سالها در کمین این خاک بودند، آسمان وطن زخمی شد، خبرها یکی پس از دیگری از راه رسید؛ خبرهایی که قلب یک ملت را به لرزه انداخت سرداران، زنان، مردان و حتی کودکانی که نیمهشب در آغوش خانواده خوابیده بودند ناگهان از میان ما رفتند.
جنگ شده بود… در زمانه ما.
در خانه ما، در خاکی که درست در همین روزها زیر پایمان بود.
متحیر، اخبار را دنبال میکردیم. اشک در چشمها حلقه میزد، بغض گلو را میفشرد، نام شهیدان یکییکی اعلام میشد و ما گویی برادر، پدر، مادر یا فرزند خودمان را از دست داده بودیم. در دلهایمان ترکیبی از حزن و خشم شعله میکشید؛ خشمی مقدس از جسارت دشمنی که گمان کرده بود این خاک بیدفاع مانده است.
اما این سرزمین، تاریخ دیگری دارد.
ایران هرگز بیدفاع نمیماند. رزمندگانش از دل تاریخ کهنش سر برآوردند. ملتی که ریشهاش در مقاومت است با هیچکس درباره امنیتش شوخی ندارد.
با چشمان اشک بار، شهیدانمان را بدرقه کردیم اما اشک جلودارمان نشد؛ دفاع آغاز شد. جوانانی که شاید تا پیش از آن، جنگ را فقط در قاب تلویزیون میدیدند این بار در صف اول ایستادند. آنها با ایمان و شجاعتی غیرقابل وصف چنان مردانه جنگیدند که جهان بار دیگر در برابر عظمتشان سر تعظیم فرود آورد و دشمنی که خیال میکرد با همراهانش بیرقیب است اینبار با نسلی روبهرو شد که میراثدار دفاع مقدس بود.
دوازده روز؛
دوازده روزی که سنگینیاش به اندازه دوازده سال گذشت اما همانگونه که پدرانمان در آن هشت سال حماسه ساختند فرزندان امروز نیز کاری کردند کارستان. دشمن زخمخورده و سرافکنده عقب نشست؛ عقبنشینیای که تا مدتها جهانیان را حیرتزده نگاه داشت.
و امروز، حالا که به آن ماجرا نگاه میکنم معنای سخنان سالها پیش پدرم را با تمام وجود میفهمم: ما ایرانیها جنگطلب نیستیم اما ملتی هستیم که برای این آب و خاک، برای امنیتِ وطن برای نام ایران با هیچ کس اهل مماشات نیستیم.
ایستادن، میراث ماست.
و ما، وارثان دفاعیم.
دیدگاهتان را بنویسید