ندای زاگرس
همراه مادرم راهی مشهد میشوم. آرام در گوشش میپرسم:
«مادر، مشهد خیلی دوره، خسته نمیشوی؟»
لبخند میزند و میگوید: «نه پسرم، من با پای دلم آمدهام. دل که خسته نمیشود.»
با هم میخندیم. از فلاکس برایم چای داغ میریزد؛ چایی با عطر مادرانه. صدای قطار در گوشم میپیچد و من به صورت مهربانش خیره میشوم. خوشحالی را میشود از پشت لبخند زیبایش حس کرد.
به مشهد میرسیم. کنار حرم، چشمهایم را میبندم.
به گنبد طلایی امام رضا(ع) بوسه میزنم که رخصت دیدار من و مادرم را داده است.
چشمهایم را باز میکنم، اما مادر نیست.
دلنگران به اطلاعات میروم، اسمش را از بلندگو صدا میزنند، خبری نیست. با اضطراب، گوشیام را برمیدارم و به خانه زنگ میزنم:
«مادرم را گم کردهام…»
صدایی از آن سوی خط، با بغض میگوید: «باز هم تنهایی رفتی مشهد؟!»
یاد آخرین شعرم میافتم؛ همان روزی که مادرم هنوز زنده بود:
مادرم آرزوی من را داشت
دور کرد از دلم، دل بد را
میبرم، قول دادهام؛ روزی
تا ببیند عزیز مشهد را
بغضم میشکند. اشکم روی قاب عکس امام رضا (ع) میچکد.
انگار جای من و مادرم، همیشه در این قاب خالی خواهد ماند.
دیدگاهتان را بنویسید