ندای زاگرس – ۲۲ فقط یک عدد نیست، در متن و طنطنه ی تلفظش، صدای انقلابی به گوش می رسد که از دل زمستان سخت بیرون آمد تا آفتاب بر آن بتابد و زخم هایش از لابلای رگهای زمین جوانه بزند.
۲۲ فقط یک عدد نیست، زنگ آغاز کلاس انقلاب است.
ایلام امروز رنگ دیگری داشت. خیابان پُر بود از ۲۲ هایی که از میدان ۲۲ بهمن به عدد راه اضافه می شدند تا در پیمایشی انقلابی، برای چهل و هفتمین بار ، صدای انقلاب را به گوش جهانیان، استکبار و فریب خوردگان وطنی برسانند.
۲۲ در نگاه دخترکی گُلونی به سر ضرب شده بود که با دستان کوچکش، پرچم زیبا و سه رنگ جمهوری اسلامی ایران را در میان خیل پرچمهای همرنگش به اهتزاز درآورده تا باد همچنان به اقتدار و غرورش بوزد و دنیا بداند که انقلاب ما در انبوه ۲۲ ها، قدم هایش را محکمتر بر می دارد.
خیابان فقط مسیر نبود و به یک روایت زنده تبدیل شده بود. هر قدم، جملهای بود که مردم با اراده هایشان روی آسفالت مینوشتند.
صدای بلند یک مادر با قاب عکس فرزند شهیدش از دور میآمد و با شعارهای پراکنده ی مردم قاطی میشد و انگار شهر، خودش را برای یک امتحان بزرگ آماده کرده باشد.
پیرمردی را دیدم که عصا به دست، آرام اما مصمم پیش میرفت. روی شانهاش شال نازکی انداخته بود که رنگش با پرچمها یکی شده بود. وقتی از کنارش رد شدم، زیر لب گفت: «۲۲ یعنی هنوز ایستادهایم.»
در میان جمعیت، پسربچهای با صورت نقاشیشده و گونه های سبز و سفید و قرمز، دست مادرش را گرفته بود و هر بار که جمعیت شعار میداد، او هم با صدای نازکش تکرار میکرد. فکر کردم شاید او هنوز معنای دقیق این روز را نداند، اما حتماً حسش را میفهمد، همان حسِ بودن در کنار مردمی که آمدهاند تا بگویند این انقلاب هنوز نفس میکشد.
باد، پرچمها را یکییکی از میان دستها عبور میداد و انگار که میخواست مطمئن شود هیچ دستی از این روایت جا نمانده است.
دخترک گُلونیبهسر حالا وسط جمعیت، پرچمش را بالاتر گرفته بود. نگاهش نه کودکانه و نه بزرگسالانه، چیزی میان این دو، شبیه فهمی غریزی از افتخار بود.
امروز «۲۲» در خیابان، به یک ضربان مشترک تبدیل شده بود. ضربانی که از میدان ۲۲ بهمن شروع میشد و در کوچهها و محلهها میپیچید، تا به گوش کسانی که سالهاست منتظرند این مردم خسته شوند، برسد.
اما مردم نیامده بودند خستگی نشان دهند، بلکه آمده بودند بگویند هنوز راه ادامه دارد، هنوز پرچم در دست نسلها میچرخد، و هنوز امیدی هست که روزی این پرچم به دست صاحب اصلیاش برسد.
صدای شادی خورشید از پسِ ابرهای تیره ی بهمن به گوش می رسید. انگار که قند توی دلش آب کرده باشند.
با خودم فکر کردم حالا خورشید بیشتر از همه می داند ۲۲ یعنی چه، چون با بهمن ترین ماه انقلاب طلوعی زیبا داشته و خوب به معنای آن پی برده است.
دوربینم را زوم تر می کنم. عکس رهبر در دستان بالاآمده ی پیرزنی خودنمایی می کند. رهبری که همچون پدری دلسوز با سخنان نغز و حکیمانه اش، محور اصلی آرامش، امنیت، امید و اقتدار انقلاب اسلامی است و گرمای وجودش را می شد در تنِ جمعیت حس کرد.
امروز شهر پُر بود از رجزخوانی مردمانی که آمده بودند بگویند: آهای چشم و گوش بسته های بیگانه پرست و آهای دروغگویان شیپور به دست! «جمهوری اسلامی ایران» فروشی نیست.
حالا ساعت از ظهر گذشته بود و شهر با ضربان ابتدای چهل و هشت سالگی انقلاب به تپش افتاده و می رفت تا مصمم تر از همیشه خود را برای بیست و دوم آینده آماده کند.
بند دوربینم را روی شانه ام می اندازم، و رو به آسمان ابری، یقه ی کاپشنم را بالا می کشم؛ چند کبوتر به دنبال بادبادکی قرمز پرواز می کنند.
لبخندی می زنم و به راهم ادامه می دهم.
دیدگاهتان را بنویسید