ندای زاگرس – تهران- سفیر پیشین ایران در عراق و تحلیلگر مسائل غرب آسیا گفت: آمریکاییها به این جمعبندی رسیدند که در هر پروژهای که دست زدند، کار ناقص ماند و این ناکامی را از چشم جمهوری اسلامی ایران میدیدند و اداره این وضعیت با چه کسی بود؟ با حاج قاسم؛ بنابراین تصور کردند که باید حاج قاسم را حذف کنند.
به گزارش خبرنگار سیاست خارجی ایرنا، شش سال از بامداد سردی میگذرد که کاروان خودرویی سردار قاسم سلیمانی، فرمانده وقت نیروی قدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در محدوده فرودگاه بینالمللی بغداد هدف حمله مستقیم و پهپادی ارتش ایالات متحده قرار گرفت؛ تروری که نهتنها به حذف فیزیکی یکی از تأثیرگذارترین فرماندهان میدانی ایران انجامید، بلکه معادلات امنیتی و ژئوپلیتیکی منطقه را وارد مرحلهای تازه کرد.
سپهبد شهید قاسم سلیمانی طی دو دهه حضور فعال در جغرافیای بحرانخیز غرب آسیا، نقشی محوری در شکلدهی و انسجام شبکهای از بازیگران همسو ایفا کرد که از مهار داعش تا ایجاد موازنه بازدارندگی در برابر اسرائیل و آمریکا امتداد داشت. اکنون و در ششمین سالگرد شهادت او، مرور کارنامه میدانی و دیپلماتیک فرمانده پیشین نیروی قدس، همزمان با بررسی تحولات دو سال اخیر منطقه از جنگ غزه و تشدید درگیریهای مرزی لبنان تا جنگ ۱۲ روزه علیه ملت ایران و تحرکات جدید آمریکا و اسرائیل، این پرسش اساسی را پیشروی تحلیلگران قرار میدهد که غیاب سلیمانی چه تأثیری بر رفتار، هماهنگی و قدرت ابتکار محور مقاومت گذاشته و آیا خلأ ناشی از نبود او شروع کننده پازلی بود که امروز منطقه را شکل داده است؟
برای بررسی این سوالات، میزبان حسن داناییفر، سفیر پیشین ایران در عراق در «میز دیپلماسی» بودیم. داناییفر در دوره سفارت خود در عراق، همزمان با تحولات حساس پس از خروج نیروهای آمریکایی، ظهور داعش و بازتعریف روابط تهران–بغداد، تلاش کرد دیپلماسی را با همکاریهای اقتصادی، بازسازی زیرساختها و توسعه مناسبات مردمی پیوند بزند. او به دلیل شناخت میدانی از عراق و ارتباط نزدیک با بازیگران مختلف این کشور، همچنان بهعنوان کارشناس مسائل عراق و منطقه غرب آسیا مورد توجه رسانهها و محافل تحلیلی است.
امام، معمار انقلاب و حاج قاسم، به تعبیری، معمار مقاومت بود
آقای داناییفر؛ سپاسگزارم بابت حضور شما و وقتی که در اختیار خبرگزاری ایرنا قرار دادید. در آغاز اگر مقدمهای مدنظر شماست، بفرمایید و همچنین کمی از سردار سپهبد شهید قاسم سلیمانی برای ما بگویید.
خیلی ممنون از اینکه این فرصت را فراهم کردید تا در خدمت شما باشم. همانطور که میدانید، مدتهاست در مقابل دوربین قرار نمیگیرم، اما حاج قاسم ما را با خود کشاند. من نیز به جنابعالی و همچنین به بینندگان عزیز، سالگرد شهادت این مرد بزرگ، این نمونه و اسطوره ایرانی را تسلیت عرض میکنم. به نظر من، آقای سلیمانی از جمله مردان در تراز ملی و افسانهای ایران است. نه صرفاً به این دلیل که به شهادت رسیده است این را میگوییم؛ شهدای بسیاری داشتهایم. در حوادث سال جاری و در جنگ دوازدهروزه، بزرگان و عزیزان فراوانی را از دست دادیم؛ از آقای طهرانی مقدم، پدر موشکی ایران، تا آقای حاجیزاده، سردار رشید، سردار باقری، سردار سلامی و دیگر عزیزانی که هر کدامشان، اگر بخواهید دربارهشان سخن بگویید، عصاره و چکیدهای از ایام دفاع مقدساند؛ از همه ویژگیها؛ چرا که ایام دفاع مقدس نمادی از هویت و عنصر ایرانی در دوران سختیهاست. اینها فرزندان این ملت بودند؛ نه متعلق به یک قوم خاص، نه یک قبیله و نه یک طایفه؛ وقتی به آنها نگاه میکنید، میبینید که پراکندگی و توزیعی کاملاً سرزمینی دارند: یکی از شرق آمده، یکی از شمالغرب، یکی از شمالشرق، یکی از شمال، یکی از جنوب و یکی از مرکز آمده است.
در ادوار گذشته ایران، نظامیها معمولاً و اکثرا تابع قومیت خاصی بودند، اما از ویژگیهایی که پس از انقلاب اسلامی در ایران پدید آمد، این بود که از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب، احساس شد که باید حضور پیدا کرد و مردان بزرگ ملی بسیاری شکل گرفتند. اگر بخواهیم درباره این بزرگان سخن بگوییم، بسیار میتوان گفت، اما آقای سلیمانی حقیقتاً ویژگی بسیار خاص و متمایزی داشت؛ او از یک فرمانده گمنام در منطقهای نسبتاً دورافتاده از سرزمین ما، به جایگاهی رسید که در حد یکی از چهار نظریهپرداز و استراتژیست بینالمللی تبدیل شد. این را ما نمیگوییم؛ خود خارجیها بارها و بارها بیان کردهاند. حتی حدود سه ماه پیش از شهادتش، مقالهای در یکی از رسانههای غربی منتشر شد که او را در رتبه چهارم نظریهپردازان و استراتژیستهای جهانی نه منطقهای معرفی کرده بود. به نظر من، ایشان ویژگیای داشت که کمتر در میان دوستان ما دیده میشود؛ البته دیگران هم دارند، اما آقای سلیمانی قدرت زایش و نوآوری داشت. قدرت زایش و نوآوری یعنی هنر؛ یعنی معماری، یعنی توانایی تصور، ترسیم و ساختن بناهایی در ذهن، همان ذهنی که یک معمار با آن سازهای را تصور میکند؛ چرا که پیش از آنکه ما یک سازه چشمنواز را ببینیم، کسی با قدرت ظریف هنری خود آن را تجسم کرده است.
تجسم کردن یعنی افق داشتن؛ یعنی دیدن، یعنی فراتر از افق را ببینی. یعنی با وجود کرویت و انحنای زمین، بتوانید پشت افق را ببینید؛ بتوانید فراتر از افق را ببینید، نه فقط خود افق را. سپس از جهان بیانتهای ذهن خود، آن را به زمین بیاورید و اجرا کنید. هنر دقیقاً همینجاست. هنر یعنی تصوری را شکل دهید، حسی را در خود پدید آورید. حالا هنرمندان دو دستهاند: عدهای این حس را منتقل میکنند مانند کارگردان؛ در اینجا، درباره حاج قاسم یا درباره معماران، کارگردان و بازیگر یکی هستند؛ چون برخی بازیگران خودشان این قدرت را دارند. فیلمنامه را میبینند و اجرا میکنند. بعضی دیگر اما نیاز دارند که به آنها گفته شود دستت را اینگونه بگیر، صورتت اینطور باشد، کلامت چنین ادا شود، صدا را پایینتر یا بالاتر ببر اما برخی خودشان همه اینها را دارند؛ هم کارگرداناند و هم بازیگر. وجه تمایز اصلی آقای سلیمانی همینجا بود.
وگرنه ممکن است از شجاعت سخن بگوییم؛ خیلی ها شجاع هستند، اما قدرت معماری و هنر زایش نیست. میگوییم بسیار متدین بود؛ متدینین بسیارند. میگوییم بسیار ولایی بود؛ بسیارند. اما آنچه حاج قاسم را حاج قاسم میکند، ترکیب این ویژگیهاست: شجاعت، تدین، ولاییبودن، مخلصبودن، ایرانیبودن، وطنپرستی، محبت اهلبیت، گریههایش برای حضرت فاطمه زهرا (سلاماللهعلیها) و ایام فاطمیه؛ همه اینها را کنار هم بگذارید، اما اخلاصش را نیز بیفزایید. حال اگر همه اینها را جمع کنید و این ویژگیها را در چارچوبی به نام زایش، قدرت ایجادگری و خلقکردن بریزید، آنگاه معنا پیدا میکند. به همین دلیل است که من در این سالها، هر جا که سخن گفتهام، تأکید کردهام که ویژگی اصلی آقای سلیمانی، قدرت او بود. از اینرو، امام، معمار انقلاب و حاج قاسم، به تعبیری، معمار مقاومت بود.
البته مقام معظم رهبری، حضرت امام خامنهای، معمار انقلاباند. چرا که سازههای بزرگ معماری ممکن است صد سال زمان ببرند تا به شکل نهایی خود برسند. برخی از سازههای چشمنواز در اروپا، در اسپانیا و جاهای دیگر، حاصل کار چند معمارِ پیاپیاند؛ کار یک نفر نیست. این سازه عظیم که «جمهوری اسلامی ایران» نام دارد، معمار نخستش امام بود. معماران بعدی، گاه نگاه عمیق معمار اول را عمیقتر و مستحکمتر میکنند و سازه را توسعه میدهند. نگاه مقام معظم رهبری به محور مقاومت و استکبارستیزی از این جنس است. حال که بحث ما آقای سلیمانی است، باید گفت ایشان معمار مقاومت بود؛ کسی که توانست قطعات گسسته، منفصل، متنوع و پراکنده را کنار هم قرار دهد، به هم وصل کند و هر کدام را متناسب با وضعیت خود سامان دهد. اینگونه نبود که منابع ما در آن ایام کار ایشان نامحدود باشد یا پس از او محدود شده باشد؛ نه، ما تقریباً همیشه همین وضعیت نسبی را داشتهایم. از نظر همکاران و همکاری نیز چنین بود؛ جوانان ما همیشه در حال رشد و بلوغ بودند. با این حال، او کاری بسیار بزرگ انجام داد. به همین دلیل است که من او را معمار مقاومت میدانم و معتقدم باید از این منظر به او نگاه کنیم.
اگر از این زاویه نگاه کنیم، بسیاری از پرسشها و چراهای ما پاسخ داده میشود. میتوان گفت چقدر شجاع بود؛ باید بگوییم خیلی، شاید بگویند کمتر یا بیشتر از دیگری؛ میتوان گفت چقدر مخلص بود؛ شاید برابر با دیگری؛ اینها لازماند، اما کافی نیستند. آن ویژگی خاص، حاج قاسم را حاج قاسم کرد. از همین رو، من معتقدم او در تراز نخست «عنصر ایرانی» قرار دارد؛ عنصری که به وضعیت موجود تن نمیدهد و همواره برای ماندن و توسعه، راهحل پیدا میکند. چرا ما در منطقه تنها کشوری هستیم که روز ملیمان، روز استقلال نیست و یک حادثه بزرگ است؟ در بسیاری از کشورهای پیرامونی، روز ملی یادآور خروج از استعمار یا استقلال است. ایران در منطقه ما چنین وضعی ندارد. با وجود فراز و نشیبهای تاریخی، نفوذها، بدعهدی همسایگان و همه این مسائل، عنصر ایرانی توانسته امتداد تاریخی خود را حفظ کند. بارها دوستان عراقی و غیرعراقی به من گفتهاند که به یک چیز غبطه میخورند، تاریخ ایران که پیوسته و لاینقطع ادامه یافته است. ممکن است انقباض و انبساط داشته باشد، اما گسست نداشته است.
این همان ویژگی است که ایران را ایرانی نگه داشته است و ایرانیها مردمانی باهوش، صبور و هنرمندند؛ و باز هم میگویم، صبر خود هنر است؛ هر کسی از عهده صبر و تحمل برنمیآید. لذا حاج قاسم را باید در این حوزه جستوجو کرد. البته کم نداریم؛ الحمدلله ایران ما پر از امثال حاج قاسمهاست، اما هنوز فاصلهای بین ایشان و دیگران وجود دارد. دیگران نیز به درجه رفیع شهادت رسیدهاند و بزرگان بسیاری داشتهایم؛ مانند شهید محمد باقری که خدا رحمتشان کند، کل خانواده ایشان. من توفیق داشتم کارم را با شهید حسن باقری آغاز کنم. ایشان هم خبرنگار بود، آقای افشردی خبرنگار خبرگزاری جمهوری اسلامی بود. هر کدام از این بزرگان ویژگیهای خاص خود را داشتند که هرگز از یاد من نمیرود. من ۱۹ ساله بودم که با آقای باقری شروع کردم، خیلی از ما بزرگتر نبود اما خیلی «بزرگ» بود. البته آن زمان ۵ سال و ۶ سال زیاد بود اما خیلی بزرگ و اعجوبه بود. با وجود همه این بزرگان، آقای سلیمانی در داخل و خارج، در میان عام و خاص، نزد سیاسیون، نظامیان، اهل اقتصاد و فرهنگ، شناختهشده بود. حاج قاسم را در داخل ایران و خارج از ایران «قاسم» میشناختند؛ قاسمی که نه فقط در آسیا، بلکه در آفریقا، اروپا و حتی آمریکا شناخته شده بود و از او بهعنوان یک مکتب و مدرسه یاد میشود.
حاج قاسم مانع موفقیت پروژههای آمریکایی در منطقه بود
ششمین سالگرد شهادت شهید قاسم سلیمانی فرا رسیده است. ارزیابی شما از تأثیر ترور ایشان بر معادلات امنیتی و سیاسی منطقه چیست؟ تحولات دو سال اخیر منطقه و آتش افروزی رژیم صهیونیستی را تا چه میزان میتوان از جمله تاثیرات فقدان این فرمانده مقاومت در منطقه دانست؟
دشمن، در رأس آن آمریکاییها بهویژه آقای ترامپ که به نظر من تا حد زیادی توسط صهیونیستها تنظیم و اداره میشود، قرار دارد. بعدها قطعاً اسناد منتشر خواهد شد که نشان میدهد این عنصر چه روابطی با صهیونیستها داشته است. حالا بگذارید بگویم؛ با روسها و صهیونیستها داشت. البته نمیخواهم این دو را در یک سبد بگذارم و منظورم یکی دانستن آنها نیست. مقصودم این است که بیش از آنکه به آمریکا و منافع آمریکا بیندیشد، به خودش و به کسانی فکر میکند که به آنها قول داده و نگاهشان به آنها است. زمانی که جمهوری اسلامی ایران اعلام میکرد داعش مجموعهای وابسته به آمریکاست، عدهای میخندیدند و میگفتند شما سادهاید و نمیدانید. اما بعد، رسماً هم بهصورت مکتوب و هم شفاهی اعلام کردند. بسیاری از موضوعات دیگر را هم نمیخواهم مطرح کنم تا وقت گرفته نشود. من مطمئنم وضعیت آقای ترامپ در آینده روشنتر خواهد شد.
اینها به این جمعبندی رسیدند که در هر پروژهای که دست زدند، کار ناقص ماند. نمیگویم هیچ دستاوردی نداشتند، اما نتوانستند به اهدافشان برسند. هزینههای زیادی کردند. هیلاری کلینتون میگویند چقدر کشور رفتیم و گشتیم تا این ساختارها را ایجاد کنیم. مایک پمپئو یکگونه حرف میزند، جان بولتون بهگونهای دیگر. هر کدام از اینها، که قطعاً شما هم مطالعه کردهاید و خاطراتشان منتشر شده، روایت خاص خود را دارند. اما در مجموع ناکام ماندند و ناکام میمانند و نتوانستند به هدف برسند. این ناکامی را از چشم جمهوری اسلامی ایران میدیدند و اداره این وضعیت با چه کسی بود؟ با حاج قاسم؛ بنابراین تصور کردند که باید حاج قاسم را حذف کنند. خب اتفاقی که نباید میافتاد، افتاد. اما اگر به صحبتهای قبلی خودم برگردم؛ اگر یک معمار، سازهای را طراحی و اجرا کند که آن سازه نتواند در برابر شداید مقاومت کند، در واقع معماری نکرده است. سازه معماری فقط بحث نرمی و زیبایی نیست؛ سختی هم دارد. باید بتواند زلزله را تحمل کند، باید بتواند در برابر طوفان شدید مقاومت کند و خود را حفظ کند. فقط چشمنوازی ظاهری نیست؛ هرچند آن هم هست. هر دو با هم هستند. قطعاً این طوفانها و زلزلههایی که به وجود آمد، به بخشی از این سازه آسیب رساند. اما من معتقدم سازهای که حاج قاسم معمار آن است، به دو، سه دلیل، بهعنوان یک مدرسه و یک مکتب ادامه پیدا میکند.
نخست، اصالت مصالح آن است. اگر بخواهیم این را شبیهسازی کنیم، میبینیم که اصالت این نیروها، که منبعث از اسلام و مسلمین است، این سازه وارداتی نیست، این نگاه، نگاه وارداتی و مبتنی بر «ایسمهای» شرقی یا غربی نیست؛ وطنی و منطقهای است. این نگاه از همینجا برآمده است. نگاه اسلامی و نگاه دینی به موضوعات چیزی نیست که از بیرون آمده باشد؛ متعلق به همین سرزمین است. دوم، این سازه در سایه رهبریهایی شکل گرفته و ادامه یافته که مقام معظم رهبری عهدهدار آن هستند. سوم، اصالتی است که در این معماری به کار برده شد و این سازه با آن شکل گرفت؛ اصالتی که توسط حاج قاسم بنا نهاده شد، بهگونهای نیست که به این سادگی فروبپاشد و برخلاف تصور آنهاست. ممکن است به این سازه آسیب وارد شود، اما نمیتواند آن را از بین ببرد. من معتقدم آسیبی وارد شده، اما آن اصالتها و آن عوامل بهگونهای است که این مسیر ادامه پیدا میکند.
نمیتوانیم صفر تا صد بگوییم حاج قاسم بود، تحولات دو سال اخیر رخ نمیداد
شاید اینگونه بگویم؛ ممکن است کسی این حرف را بشنود و بگوید گفتن این حرف مصلحت نبود، اما شاید اگر خود آقای سلیمانی هم بود، برخی از این حوادث اتفاق میافتاد. ما نمیتوانیم صفر تا صد بگوییم که اگر ایشان بود، هیچ اتفاقی نمیافتاد و همهچیز گلوبلبل میشد. نه؛ ممکن بود برخی از این اتفاقات باز هم رخ دهد. کمااینکه زمانی که داعش بهطور ناگهانی وارد عراق شد، خیلیها آقای سلیمانی را شماتت کردند؛ گفتند کجا بودید، چه میکردید، همهچیز فرو ریخت، همهچیز از بین رفت، داعش آمد و تا مرزهای ما رسید و باید در کرمانشاه و قصر شیرین مقابله کنیم. مقایسهها و حرفهای زیادی مطرح شد. ما که از بسیاری از مصلحتها خبر نداریم که علی رغم آنکه روی جنازهمان فاتحه خواندند، به خانوادهمان گفتند مجلس ختم بگیرید. ماندیم و این فراز و نشیبها را در طول این ۴۵ سال گذشته بسیار دیدهایم؛ حتی اگر یکی، دو سال پیش از پیروزی انقلاب را هم اضافه کنیم. این حوادث همواره اتفاق افتاده است. در عراق هم همینگونه بود؛ خیلیها ایشان را شماتت کردند. البته پیروزیهای بزرگی هم داشتیم؛ مانند جنگ ۲۰۰۶ لبنان که تا آستانه فرو افتادن پیش رفت، اما لطف خدا شامل حال شد و بزرگانی چون ایشان، سید حسن و دیگران، مسیر را برگرداندند. نقش آنها در آن مقطع، بیتردید کلیدی بود. در مجموع، احساس من این است که ممکن بود برخی از این حوادث حتی در صورت حضور ایشان هم رخ دهد. مهم این است که این سازه پایدار است. مانند زلزلهای که به آن وارد شده؛ شاید دیوار حائلی فرو ریخته، دری شکسته، گردوغبار و آشفتگی به وجود آمده باشد، اما انشاءالله این روند و این مدرسه، یعنی مدرسه حاج قاسم، ادامه پیدا خواهد کرد.
سقوط موصل را پیشبینی کرده بودیم/ حاج قاسم وضعیت عراق را برگرداند
با توجه به شناخت میدانی جنابعالی از عراق، نقش شهید سردار سلیمانی در تثبیت امنیت عراق پس از ظهور داعش را چگونه ارزیابی میکنید؟
خب، من در آن ایام سفیر بودم. بعضیها، بهویژه در داخل کشور، ایشان و ما را متهم میکردند که غافلگیر شدید و تشخیص ندادید که بناست چنین حادثه بزرگی اتفاق بیفتد. من میخواهم بگویم که اینگونه نبود. نه اینکه دفاع کنم، شما ضبط میکنید و من میگویم که اینجا برای تاریخ بماند. من این حرفها را جای دیگری نزدهام؛ اصلاً کمتر مصاحبه میکنم و شما هم در جریان هستید. ببینید، سقوط موصل در خردادماه اتفاق افتاد.
من در بهمن سال قبل از آن، زمانی که حوادث فلوجه رخ داد و فلوجه سقوط کرد که اتفاقاً مثل همین ایام بود، دهم دیماه بود ـ به یاد دارم که فلوجه سقوط کرد. من رفتم پیش آقای نخستوزیر وقت و اعلام کردم که ما نگرانیم؛ داعش که البته آن موقع هنوز به این نام شناخته نمیشد، حمله خواهد کرد و موصل سقوط میکند. یعنی دقیقاً اگر اشتباه نکنم، حدود دهم خرداد؛ یعنی پنج یا شش ماه قبل، من گفتم موصل سقوط میکند. این فقط حرف من نبود؛ حرف حاج قاسم هم بود. میخواهم با این مثال بگویم که فقط نظر من نبود؛ نظر حاج قاسم هم بود. با هم همفکری میکردیم، با هم صحبت میکردیم. البته جمعبندی خود من پررنگتر بود؛ چرا که دو ماه پیش از آن، در همان شرایط سخت و بحرانی سفری به موصل داشتم. سفرا وظیفه دارند بروند، بگردند و شرایط را از نزدیک ببینند. ما به موصل رفتیم و حتی جلسات اقتصادی هم آنجا برگزار کردیم. من آنجا به این جمعبندی رسیدم که وضعیت امنیتی متقارن و پایدار نیست و هر لحظه ممکن است حادثهای رخ دهد.
لذا از این منظر، به نخستوزیر وقت، آقای مالکی، عرض کردم که من اعتقاد دارم موصل سقوط میکند. گفت تحلیل است یا اطلاعات؟ معمولاً عربها این دو را از هم میپرسند. گفتم هم تحلیل است، هم اطلاعات و هم برآورد وضعیت است و هم اطلاعات است. پرسید چرا آمریکاییها این را به ما نمیگویند؛ گفتم از کجا میدانید آمریکاییها هم جزئی از این پازل نیستند. گفت شما الان فقط میگویید، آمریکاییها چنین چیزی به ما نگفتند. چرا فلانی چنین چیزی نگفت. اشارهاش به مسئولان اقلیم بود. گفتم نمیدانم؛ البته پاسخش را هم گفتم، بگذارید زمان بگذرد، بعداً درباره این مسائل صحبت کنیم. چون معمولاً در این ملاقاتها، روابط برادرانه و همراه با احترام متقابل بود، اما گفتوگوها صریح و کارشناسی انجام میشد. به هر صورت، من این جمعبندی را داشتم. ایشان از سر محبت، مرا تا بیرون اتاق بدرقه کرد و همانجا، سرپایی به من گفت که حرفت را قبول دارم، اما تنگناهایی از طرف آمریکاییها به ما تحمیل میشود که اجازه نمیدهد خیلی خوب تصمیم بگیریم؛ وگرنه تحلیل شما را میپذیرم. میخواهم بگویم که نه فقط ما، بلکه حتی خود ایشان هم نوعی اقرار ضمنی داشت. باز هم میگویم، لازم است زمان بگذرد تا بتوان درباره برخی حرفها بیشتر صحبت کرد.
به هر حال، این داستان از آن دست داستانهایی بود که بعداً بعضیها گفتند اصلاً برآوردی وجود نداشت و همه ناگهان غافلگیر شدند. نه؛ اینگونه نبود. این حادثه اتفاق افتاد؛ حادثهای بسیار بد بود. شش لشکر آنجا حضور داشتند؛ شامل نیروهای نظامی، امنیتی و پلیس؛ سه لشکر پلیس و سه لشکر ارتش بود. با وضعیتی بسیار بد، موصل سقوط کرد. بعد ناگهان مثل بهمن شروع شد و همینطور میغلتید و جلو میآمد. شرایطی بسیار ناامیدکننده در استانهای دیگر بهوجود آمد، از موصل به الانبار، بلافاصله به دیاله و صلاحالدین رسید. یکی پس از دیگری، مثل بهمن وارد شد. وضعیت روحی و روانی بسیار وحشتناکی در کل عراق، بهویژه در میان شیعیان، ایجاد شد. آن روزها، روزهای بسیار سختی بود. سهشنبه، ساعت ۱۱، موصل سقوط کرد. پیش از سقوط، همان روز چند بار با حاجی تماس داشتیم. حدود ساعت ۱۱ قبل از ظهر با هم صحبت کردیم. گفت: حسن، چه خبر؟ گفتم: متأسفانه همان چیزی که فکر میکردیم اتفاق افتاد. گفت: نظرت چیست؟ من بیایم؟ گفتم، حتماً. پیش از آن، حاجی کمتر مستقیم وارد میدان میشد، اما این بار گفت میآیم.
سازماندهی نیروهای عراقی علیه داعش؛ مقطعی که آمریکا احساس کرد قاسم سلیمانی باید حذف شود
یعنی در آن مقطع زمانی شهید سلیمانی ایران بودند؟
ایشان در ایران بود. بله، عراق کشور مستقلی است، ارتش دارد، نیروی نظامی دارد. آن موقع نه نیروی مقاومت بود، نه حشد الشعبی و نه این ساختارها وجود داشت. آمریکاییها هم با عراق موافقتنامه امنیتی داشتند. وقتی ایشان (حاج قاسم) سازماندهی را آغاز کرد، ساعت ۱۲ شب وارد فرودگاه شد. من و آقای ابومهدی مهندس برای استقبال رفتیم. آقای آلصادق که الان سفیر هستند هم حضور داشتند. سه نفری به استقبال ایشان رفتیم. آخرین وضعیت میدانی را ارائه دادیم. نه ساختار منسجمی از نیروهای مقاومت وجود داشت و نه وضعیت مشخصی بود. وضعیت روحی و روانی فرماندهان، از بالاترین سطح تا پایینترین، بهشدت بههمریخته بود. احساس یاس عجیبی حاکم بود. چهارشنبه، تقریباً بغداد در حالت نیمهتعطیل بود. پنجشنبه، وضعیت وحشتناکتر شد. بسیاری جابهجا میشدند، تماس میگرفتند و درخواست ویزا میکردند تا خانوادههایشان را به ایران منتقل کنند. شرایط بسیار خاصی بود. در چنین وضعیتی، ارادهای که که باید این وضعیت را برگرداند، حاج قاسم بود.
حاج قاسم همان شب، حدود ساعت یک تا سه بامداد، با نخستوزیر جلسه داشت. اینکه فضای روحی آن جلسه چگونه بود، بحثی است که باید بعدها دربارهاش صحبت شود. از همان صبح، ایشان سازماندهی، تجهیزات، امکانات، وسایل را آغاز کرد. نیروهایی را که در دوره مبارزه با اشغالگری علیه حضور آمریکاییها جنگیده بودند، فراخواندند و سازماندهی کردند. به یکی گفتند ۴۰۰ نفر جمع کن، به دیگری گفتند ۲۰۰ نفر. مهمات خواستند، گفتند تأمین میکنیم. گفتند وسایلمان خراب است، گفتند درست میکنیم. حتی موضوع حفاظت هوایی از مرزهای غربی مطرح شد. همه اینها آغاز شد و ایشان سر و سامان داد. خودش شخصاً، همراه با تعدادی از مسئولان، از جمله رئیس دفتر نخستوزیر و ابومهدی مهندس و دیگران، به سمت شمال بغداد، خالص و آن مناطق حرکت کردند. در مسیر، در کمین افتادند؛ هفت، هشت، ده خودرو در کمین گرفتار شد، درگیری شد و به خودرویی که ایشان در آن بود تیراندازی شد. بهطور معجزهآسا جان سالم به در بردند. اصلاً نمیدانستند این ستون، ستون حاج قاسم است؛ چون آنجا هرجومرج کامل حاکم بود. هر کسی با هر سلاحی در منطقه خودش علیه حاکمیت موجود قیام کرده بود. اما به شکل واقعاً معجزهآسایی برگشتند.از لحظهای که ایشان وارد شد، یعنی حوالی ساعت ۱۲ یا ۱۲:۳۰ شب، تا روز بعد، چهارشنبه که موصل سقوط کرده بود، روند سازماندهی آغاز شد.
آمریکاییها به هیچ وجه کمک نمیکردند؛ بالعکس، دائماً اخبار منفی میدادند. من هم تیمی تشکیل داده بودم. با رئیس دفتر نخستوزیر، اتاق عملیات راه انداخته بودیم. مدام خبر میآمد، فلانجا در حال سقوط است. بسیاری از اینها جنگ روانی بود و واقعیت نداشت، اما دائماً خبر میرسید که هستههای خفته در بغداد فعال شدهاند، فلان محله مسلح شده، آن محله در حال سقوط است. وضعیت بغداد کاملاً بههمریخته بود. در آن شرایط، آقای سلیمانی و تیم آقای سلیمانی آمدند و نقطه و نطفه اصلی ساماندهی را شکل دادند؛ چیزی که امروز به یک شجره طیبه بزرگ تبدیل شده و متعلق به عراقیهاست، در اختیار عراقیهاست و با اراده فرزندان عراق، به نام حشد الشعبی شکل گرفت. مجموعهای که اسرائیل، غرب و دیگران بهشدت با آن مخالفاند.
اینجا نکته دوم را بگویم. چهارشنبه و پنجشنبه را گفتم؛ جمعه، تا ساعت یک بعدازظهر، فضای اختناق روحی و روانی در کل عراق، بهویژه بغداد، حاکم بود. اما وقتی آیتالله شیخ مهدی کربلایی پیام جهاد حضرت آیتالله العظمی سیستانی، مرجع عالیقدر عراق، را اعلام کرد، همهچیز برگشت. اراده یک سید علی در ایران، اراده یک سید علی در نجف، و ابزارهایی چون حاج قاسم و ابومهدی مهندس در عراق، صحنه را برگرداندند. واگرنه، فضای روحی و روانی آن روزها در عراق، منطقه و حتی ایران، از فضایی که هنگام فرار بشار اسد ایجاد شد، سنگینتر و بدتر بود؛ اما بعضی وقتها یادمان میرود، ناگهان میگوییم همه چیز از دست رفت و نابود شد.
بله، لطمه بود، آسیب بود، زخم بود؛ اما فراز و فرود در مسیر سیاست و تمدنسازی اسلامی وجود دارد. اینها تازه و بیسابقه نیست. این فراز و فرودها برای شکلگیری تمدنها لازم است؛ حتی لازم است و فقط نباید بگوییم که این حادثه نباید اتفاق میافتاد، چرا لازم است، این بچه زمانی که راه میافتد، لازم است زمین بخورد. لذا آقای سلیمانی در اینجا حقیقتا معماری کرد. گفت این را بیاورید، آن را انجام دهید. بعد به من گفت حسن، بلند شو برو کردستان؛ سفیر بودم، شرایط بههمریخته بود. رفتیم. جلسات مفصلی داشتیم. روز چهارشنبه، فردای سقوط موصل، با آقای نیچروان بارزانی جلسهای از ساعت یک تا چهار و نیم، پنج بعدازظهر داشتم، بحثهای بسیار مفصلی شد. خود ایشان بعدها مردانگی کرد و بخشهایی از آن حرفها را رسانهای کرد؛ اینکه به ما گفتند فکر نکنید کار تمام شده و به شما کاری ندارند؛ یک ماه، نهایتاً چهل روز دیگر به شما هم حمله میکنند. من بعد به کرکوک رفتم. چندین روز، شاید ده تا پانزده روز، سفارت را ترک کردم، چون واقعاً شرایط بحرانی بود. این سازماندهی حاج قاسم بود.
کار به اینجا رسیده بود. بعد، اراده و خون شهدای عراق وارد میدان شد. ما کمترین شهید را در عراق دادیم؛ در سوریه شهدای زیادی دادیم، اما در عراق تعداد شهدای ایرانی به انگشتان دو دست هم نمیرسد. اما آنچه تعیینکننده بود، همت و اراده جوانان متدین عراقی در سایه تدبیر، معماری و مهندسی حاج قاسم و مهندسی ابومهدی مهندس بود. این قائله به بهترین شکل جمع شد. اینجاست که میگویم آمریکاییها و اسرائیلیها احساس کردند کارشان ناقص مانده و حاج قاسم مانع آنهاست؛ باید حاج قاسم از بین برود.
ما میگفتیم جبههالنصره بعثی، داعشی هستند/ شهادت حاج قاسم ترکیبی از جنایت و خیانت بود
ما میگفتیم جبههالنصره بعثی، داعشی هستند، گفتند نه اسمشان را هم عوض کردهاند. امروز مشخص شده که چه کسانی در آغوش سیاستهای اسرائیل و آمریکا هستند، خیلی واضح شد. یکی از سیاستمداران عراقی هفته گذشته در اربیل به من گفت ما چهار، پنج، تا ده سال، حتی در بعضی موارد دوازده سال، زحمت کشیدیم تا قطعنامههای علیه عراق لغو شود، اما برای جولانی همهچیز یکشبه رفع شد. معلوم است تحلیلهایی که در ایران مطرح میشد درست بوده است.
چه کسی مانع سقوط بغداد شد؟ حاج قاسم ابومهدی مهندس؛ پس تصمیم گرفتند او را حذف کنند و این تصمیم ناجوانمردانه را که میگویند در نزدیکی فرودگاه بغداد اجرا کردند. خیر، در فرودگاه بغداد بود؛ نه، روی باند نبود، اما در محدوده فرودگاه بود. این تأخیر در پرواز، همه اینها ترکیبی از جنایت و خیانت بود؛ خیانت به عراق و خدمت به وحشیگری داعش و امثال داعش کاملا در آن موچ میزند. آمریکاییها در مواجهه با داعش تحقیر شدند. فقط توافق امنیتی داشتند، اما عمل نمیکردند. یکی از نخستوزیران وقت عراق به من گفت که نزد آقای اوباما بودم. اوباما پرسید از نیروهای آمریکایی راضیتر هستید یا ایرانی؟ گفت، پاسخ دادم ایرانی؛ پرسید چرا؟ گفتم چون فرمانده آنها، فرمانده بزرگشان، همراه نیروها و حتی جلوتر از آنها در میدان است؛ اما فرماندهان شما چهل، پنجاه کیلومتر عقبتر مینشینند و فقط با هواپیما کار میکنند. اوباما گفت منظورت حاج قاسم است؟ گفتم بله، گفت دشمن ماست، اما برایش احترام قائل هستم. قطعاً حاج قاسم، بهعنوان معمار و امام و حضرت آقا بهعنوان معمار انقلاب، فرزندانی تربیت کردهاند و این ظرفیت در عنصر ایرانی وجود دارد که انشاءالله مسیر و راه حاج قاسم ادامه پیدا کند. فراز و فرود داریم اما سوخت و سوز نداریم، اما این مسیر، انشاءالله، با قدرت ادامه خواهد یافت.
هرگاه زمین خوردهایم، توان برخاستن داشتهایم و حتی در مرحلهای بالاتر ایستادهایم
میخواهم در خصوص میراث حاج قاسم بپرسم؛ شهید سلیمانی نقش کلیدی در مقابله با تروریسم و هدایت گروههای مقاومت داشت. فقدان ایشان و پس از آن تحولات دو سال اخیر چه تأثیری بر توانمندی این گروهها در منطقه داشته است؛ برخی صحبت از نابودی و ضعف محور مقاومت میکنند و نظر مقابلی از تغییر ساختار این مجموعه میگویند؟
ببینید، من واقعاً قصد تاریخگویی ندارم؛ اما گاهی نگاه تاریخی میتواند جمعبندی دقیقتر و منصفانهتری به مخاطب بدهد. من از نسلی صحبت میکنم که با چشم خود دید شهرهای کشور یکی پس از دیگری سقوط میکرد، ناگهان شش استان ما مورد هجوم قرار گرفت. همزمان، در داخل کشور نیز با اختلافات و دعواهای سیاسی مواجه بودیم. در همان زمان برخی میگفتند ۲۰ روز دیگر نظام سقوط میکند، بعضی میگفتند ۶۰ روز سقوط میکند. فضای عمومی این بود که ما شکست خوردهایم، ضعیف شدهایم و به زانو درآمدهایم. اما ناگهان ورق برگشت؛ صدای آزادی آبادان، بعد بستان، بعد فتحالمبین، بیتالمقدس و در نهایت آزادسازی خرمشهر آمد. البته در اواخر جنگ هم شکستهای تلخی را تجربه کردیم. میخواهم بگویم این حرفها را کسی میزند که این فراز و فرودها را نه فقط خوانده، بلکه با آنها زندگی کرده است.
تجربه تاریخی ما نشان میدهد هرگاه زمین خوردهایم، توان برخاستن داشتهایم و حتی در مرحلهای بالاتر ایستادهایم. ما فرزندان نسلی هستیم که برای پر کردن خشاب کلاشینکف، دنبال فشنگهای پراکنده عراقیها میگشتیم. آن روزها بلندترین سلاح باقیمانده از ارتش رژیم پهلوی، کاتیوشا بود که البته موشک نبود؛ امروز اما ملت بزرگ ایران، فرزندان ملت بزرگ ایران سطحی از توانمندی رسیدهایم و هایپرسونیکی تولید میکنید که موجب شگفتی ناظران شده است. این توانمندی وارداتی نیست؛ حاصل بزرگی یک ملت است، فرهنگی که در همین خانهها شکل گرفته، نه آموزشی که افسر خارجی آمده باشد و منتقل کرده باشد. به اعتقاد من، این مرحله هرچند فشارهایی را به ما تحمیل کرده و میکند، اما میتواند ما را به سطحی بالاتر در نظام بینالملل برساند. ما از موقعیتی محدود به یک جنگ منطقهای میان ایران و عراق، بعد از جنگ ۱۲ روزه به آستانه یک قدرت بینالمللی رسیدهایم.
عدهای میگویند ضعیف شده یا از بین رفته؛ خب اگر ضعیف شده و از بین رفته، چرا انقدر نگران هستید؟! همین حالا نتانیاهو به آمریکا میرود که در چند پرونده با نمیتوان گفت اربابش، با کسی که میگویند چه کند و چه نکند تا او تصمیم بگیرد، همفکری کند. این نشانه فروپاشی نیست. محور مقاومت زنده است. نمونه روشن آن عراق است؛ برای نخستین بار بیش از ۹۰ کرسی پارلمان مستقیماً به جریانهای مقاومت تعلق گرفته است. این نتیجه اراده ملت عراق است. با وجود فشارهای آمریکا، تهدیدها و حتی تحریم انتخابات، مردم عراق آگاهانه هزینه دادند و پای مقاومت ایستادند. علما، نخبگان و جامعه عراق هزینههای بزرگی پرداختند و این نشاندهنده حیات و پویایی این جریان است.
مسیر مقاومت، مسیر تکاملی است/ بله، ما آسیب دیدهایم، زخم برداشتهایم اما در میدان هستیم
من با شما از این منظر میخواهم وارد بحث شوم ممکن است که مقاومت صرفاً از یک پدیده تکبعدی نظامی، وارد ابعاد اداری، اجتماعی، فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و بینالمللی شود. این یک «تغییر» به معنای «توسعه و تکامل» است. مسیر مقاومت، مسیر تکاملی است؛ مسیری همراه با فشار، اما رو به بالا. این مسیر، مسیر خداحافظی و پایان نیست.
اخیراً یکی از مقامات اقلیم به من گفت اگر چنین شرایطی در هر کشور دیگری رخ میداد، حداکثر ظرف ۴۸ ساعت همه چیز فرو میریخت. اما واقعیت برعکس شد. من بعد از حادثه جنگ ۱۲ روزه دیدم حتی مجموعههایی که سالها با آنها کار میکردیم و جزو محور مقاومت هم نبودند، محترمانهتر با جمهوری اسلامی ایران برخورد میکنند. پیش از آن یکی به من گفت شما ضعیف شدهاید؛ اما بعد از آن گفتند «این جمهوری اسلامی ایران، حالا حالاها هست» و این ها کلماتی است که ما میشنویم. من نمیدانم مخاطب شما دقیقاً چه کسی است، اما سعی میکنم عوامانه حرف نزنم؛ واقعبینانه صحبت میکنم. بله، ما آسیب دیدهایم، زخم برداشتهایم؛ اما مثل رزمندهای هستیم که زخمی شده و میدان را ترک نکرده است. نه دستی از ما قطع شده، نه پایی؛ زخمی شدهایم، اما همچنان در میدان هستیم. به برکت جلسهای که به نام حاج قاسم شکل گرفته، اگر حاج قاسم زنده بود، یقین دارم این پیام را عمیقتر و دقیقتر از آنچه من میگویم، بیان میکرد. من این سخن را نه فقط از موضع تکلیف دینی، بلکه از موضع کارشناسی میگویم؛ بهعنوان کسی که فراز و فرودهای این سالها را تجربه کرده است. ما در مسیر صعود هستیم. درست مثل صعود به دماوند؛ هرچه به قله نزدیکتر میشوید، باد، سرما، کمبود هوا و فشار بیشتر میشود. هر قدم انرژی بیشتری میگیرد، اما مسیر همچنان رو به بالاست. این تجربهای است که خودم بهعنوان یک جانباز و کوهنورد لمس کردهام و تقریبا همه قله های کشور را رفتهام. سخت است، اما ممکن است. این همان مسیری است که ماگر حاج قاسم بود بهتر از من این موضوع را بهتر تبیین میکرد.
اگر حاج قاسم هم شهید نشده بود، ممکن بود همین حوادث اتفاق بیفتد
تحولات سوریه و آنچه سال گذشته در دمشق رخ داد را تا چه میزان متاثر از روندی میدانید که با شهادت سردار سلیمانی آغاز شد؟ آیا تحولات سالهای اخیر یک پروسه از پیش برنامه ریزی شده بود؟
من به نوعی پاسخ این سوال را دادم و عرض کردم که حتی اگر حاج قاسم هم شهید نشده بود، ممکن بود همین حوادث اتفاق بیفتد. اینجا بود که گفتم نمیتوان به این موضوع با نگاه صفر و صد پرداخت؛ بگوییم چون حاج قاسم نبود، این اتفاق افتاد. برای همین مثال زدم. مسئله داعش هم پیش آمد؛ داعشی که بسیار گستردهتر بود و خیانتی هم نبود. البته عرض کردم لابهلای صحبتهایم که همراه خیانت و بزدلی هم همراه بود. نمیخواهم خیلی وارد تبیین آن شوم؛ انواع خیانت وجود دارد، انواع بزدلی وجود دارد. بزدلی به جایی برمیگردد، خیانت به جایی برمیگردد، تبانی هم به جایی برمیگردد. از نظر جغرافیایی هم شرایط ما با سوریه متفاوت است؛ ما با سوریه مرز مستقیم مشترک نداریم. هواپیمای ما برای رفتن به آنجا نیاز به اجازه داشت؛ اجازه نمیدادند. آن کسی که قبلاً هماهنگی میکرد، آن کسی که قبلاً کمک میکرد، دیگر کمک نمیکرد. چه باید میکردیم؟ اجازه نمیدادند. آیا باید نیرو را هوایی میبردیم، میزدند و فاجعه انسانی به وجود میآوردیم؟ عقل، مصلحت و تدبیر مطرح است؛ همهچیز که احساس نیست.
میخواهم بگویم از این جهت، هم در بیرون و هم در داخل، یک عده هستند که واقعاً دلشان برای حاج قاسم نمیسوزد. بسیاری از این حرفهایی که میزنند، قصدشان بزرگ کردن حاج قاسم نیست؛ حاج قاسم بزرگ است و نیازی به این حرفها ندارد. نیازی به این استدلالها ندارد. او یک اسطوره است و من معتقدم جایگزین ندارد. اینکه میگویم حاج قاسم یک «مدرسه» است یا یک «روند» است، نمیخواهم شأن او را پایین بیاورم، نمیخواهم او را تقلیل بدهم. مثل این است که در یک تیم، یک بازیکن ناگهان فاصلهای بسیار زیاد و فوقالعاده با دیگران دارد؛ این واقعیت را نمیشود انکار کرد. اما بحث من مسیر و روند عمومی است. من خیلی این را قبول ندارم که مدام اصرار شود اگر ایشان بود، این حادثه اتفاق نمیافتاد. بله، ممکن است؛ اما استدلال من این است که داعش هم در عراق اتفاق افتاد، در زمانی که شرایط بهگونهای دیگر بود. اگر در زمان دیگری به وجود می آمد و بعد حاج قاسم آمد و آن وضعیت را سامان داد و بعد هم شهیدش کردند. اگر آن اتفاق نمیافتاد، شاید کسی اصلاً نمیتوانست حرفی بزند؛ اما باید روند را دید و فهمید که دنبال چه چیزی هستند. انشاءالله بتوانیم ادامهدهنده راه امام شهدا و بهویژه حاج قاسم باشیم و قدرت تحملمان را روزبهروز افزایش دهیم، آستانه تحمل خود را بالا ببریم، تابآوری شخصی و ملیمان را تقویت کنیم. «قدرت شدن» نیازمند قدرت است؛ نه فقط قدرت سخت، بلکه قدرت نرم: یعنی اراده، یعنی تحمل، یعنی صبر، یعنی پایداری، یعنی ماندگاری، یعنی ادامه دادن و ماندن در مسیر. به نظر من، این اصل ماجراست.
دیدگاهتان را بنویسید