جمعه / ۲۹ خرداد / ۱۴۰۵
×

هر از چند گاهی نسیمی خنک شاخ و برگ های درختان چنار را تکان می دهد و بوی سیب و گلاب و یاس فضا را عطر آگین کرده و در میان فریادهای صلوات و هق هق زنان و مردانی که در این مجلس و آیین استقبال شهدای گمنام حضور دارند، صدای ضجه مادرانی به گوش […]

تابوتی به عظمت دلتنگی
  • کد نوشته: 21440
  • تیر ۹, ۱۳۹۸
  • بدون دیدگاه
  • برچسب ها

    هر از چند گاهی نسیمی خنک شاخ و برگ های درختان چنار را تکان می دهد و بوی سیب و گلاب و یاس فضا را عطر آگین کرده و در میان فریادهای صلوات و هق هق زنان و مردانی که در این مجلس و آیین استقبال شهدای گمنام حضور دارند، صدای ضجه مادرانی به گوش می رسد که سالهای سال است چشم به در دوخته در انتظار اند.

    فرشتگان به ضیافت این تصاویر آمده اندتا خستگی و رنج این سفر دور و دراز و غبار غم گرفته تاریخ از پیکر این گمنامان همیشه زنده و جاوید بتکانند.

    کمی آنطرف تر، مردمی که به پهنای دل آسمان گریسته اند تابوتهایی شهدای گمنام را که مزین به پرچمی خوش رنگ است بر دوش خود حمل می کنند.
    با اینکه تابوت آنقدر سبک است اما سنگینی عجیبی بر پشتشان احساس می کنند، صاحبان آن تابوتها شاید در قامت قاصدکی سبکبال به سمت مقصد خویش پرواز کرده اند.
    اما چرا آن طرفتر صدای گریه می آید؟! آن همه غم و سوختگی سینه برای چیست؟ انگار هر کسی نجوایی در گوش تابوتی دارد و روی آن چیزی می نویسد.
    یکی شعر می نویسند، یکی تمام غم ها و دلتنگی های فرزند گم شده اش را در این تابوت چوب نجوا می کند.
    از دل تنگی ها و آرزوهایش می گوید، پسرم خسته ام، پیر و تنها شده ام، دستان لرزانم و قد خمیده ام به قامت سروت نیازمند است و بازوان توانمندت را می خواهد تا در این روزهای پیری عصای دستم شوی، مادر جان دوستانت که برگشتند اکنون داماد شده اند و چند بچه دارند، من هنوز در عزای حجله خالی توام.

    مادر جان، به من گوش می دهی، خواهرت را یادت هست همان که با اشتیاق همبازی شدن با تو در همه این سالها رنج بی برادری را بر سینه داشت، بس غمگین و ناشاد است و از من بدتر چشم به در خانه دارد تا روزی تو از سفر دور باز گردی.

    می دانی او هر بار که کاروان های شهدای گمان را می آورند آنچنان مشتاق راهی پیشواز می شود که شاید یادش می رود کفش هایش را هم بپوشد.

    پسرکم دیدگانم کم بینا شده و دیگر فروغ چشمانت را را نمی توانم ببینم، چقدر دلم برای بوییدن و بوسیدن دستان کوچکت تنگ شده، می دانی غم روزگار قدم را خم کرده و دستانم چروک اندخته چطور تن نازت رالمس کنم و بر استخوانت دست کشم…

    کاش پیدا می شد در حد یک پلاک، یا هر آنچیز که متعلق به تو بود، مادر جان نمی دانم کدام مادر غم دیده بر تابوتت دست کشیده و ضجه دوری از عزیزش را در گوش تو نجوا کرده…

    شاید تو یکی از این شهدای گمنامی، نه اصلاً من مادر گمنام هستم که نمی توانم عزیزم را پیدا کنم، پسرکم من چقدر در خود احساس حقارت می کنم که نمی توانم تو را از لابه لای این همه روزهای گذشته پیدا کنم، حداقل تو مرا پیدا کن و باز به خوابم بیا تا از دیدنت جان بگیرم.

    پسرم، سالهای سال است که تابوت شهدای گمنان را می آورند و من هربار مشتاق و هیجان زده که شاید تو در میان آنها باشد به پیشواز می آییم، دلم سبک می شود اما باز غم پیدا نشدنت کور سوی امید را در وجودم گم می کند.

    می دانم که این خون تو و همه آن جوانان رشیدی که روزی با تاسی از مولای خویش قدم در راه آزادگی نهاده اند پاک شدنی نیستند و تا همیشه بر چهره و برگ برگ تاریخ خواهد ماند و این رد سرخ انتهایش به کربلا منتهی می شود.
    مگر می شود فراموش کرد آن همه پاکی، آن همه صفا و صمیمیت، رشادت، شجاعت، جوانمردی و آن همه عشق خدایی را، شما آنچنان فرشته گونه زندگی کردید که تا ابد در دل و جان مردمان این دیار جا دارید و هر بار که کاروان شهدای گمنام می آید همه با شور و شوق به پیشوازتان می آیند!
    نمی دانم تو فرزند کدام نسل پاکی؟ تو از کدامین دشت روییده ای که شمیم عطر وجودت تمام فضا را معطر می کند و بی گل پژمرده جانت باز عطر حضورت همه جا را معطر می کند.
    چه کسی سینه دریاییت را پاره پاره کرده؟ کدام دست ناپاک خون پاک تو را ریخته؟ کدام تکه از بدنت زخمی است و در کدام قطعه مدفون شده ای که دل مادرت را شکسته و غم حضور در مزارت را برای همیشه بر دلش جا گذاشته ای.
    شهید گمنامم، تورا کجا می برند، به کجا سفر می کنی؟ دور از خانه و شهر خویش؟! دور از دستهای پینه بسته پدر و قلب شکسته مادرت در کدام قطعه آرام می گیری که مزارت مامن عاشقان می شود و نام گمنامت زیبنده یک سنگ که به آن عزت می دهد و همه به حرمت نام شهید گمنام فاتحه ای بر سر قبر بی آشنا می خوانند چرا که خود را مدیون این بی نام و نشانی می دانند.

    تو ای سبزترین بهار جاوید! ای نشان بی نشان‏ها، ای آیینه نور، ای راز سر به مهر، ای بیکران، امروز خورشید وجودت در این تابوت همه را روشنی و گرما بخشیدبه حدی که آفتاب از وجود خویش شرمسار شد و این هرم داغ و اشعه تابانش نشان و ادعایی بر این شرمساری.

    چه زیباست قاب عکس خالی‏ات بر دیوار قلب‏مان. هنوز در صفحه صفحه تاریخ، تفسیر حدیث جاودانگی‏ات را می‏نویسند و چه زیباست شعر دلتنگی‏هایمان برای تو که خونین بال و بی رمق از سفر بازگشتی.
    هنوز کوچه‏ها در انتظار ترنم گام‏های سبز تواند. آسمان تاریک شهر در التماس تابش چشم‏های توست.
    ای آشنای گمنام! تربتت نه تنها برای مادر شهدای گمنام که برای همه ی مردم شهرم و برای همه ی دل سوختگان و عاشقان منزلگاهی آشناست.

    ای برادر گمنام، خدا خواست که در غربت آشنا باشی! اما دریغا! دیر زمانی است که شیعیان هر مشت از خاک «مدینه النبی» را می بویند و به دنبال تربت مادرشان فاطمه (س) می‌گردند و چون مایوس می‌شوند دست به دعا برداشته، زمزمه می کنند، کاش تو هم روزی نسشان بی نشانت را از از آن آقای سبز پوش به مادر دلتنگت و خواهر دلسوخته ات برسانی…

    هشت تن از شهدای گمنام عصر پنجشنبه از طریق فرودگاه شهدای شهر ایلام وارد استان شدند و به همین مناسبت و در سالگشت شهادت امام جعفر صادق آیین “شبی با شهدا” در مساجد امام جعفر صادق (ع) و مسجد قمربنی هاشم (ع) شهر ایلام برگزار شد.

    طبق برنامه ریزی های انجام گرفته یک تن از این شهدا در محوطه باغ موزه دفاع مقدس و یک نفر دیگر در دانشگاه آزاد واحد ایلام تدفین می‌شوند و سهم میمه زرین اباد از توابع دهلران، مهر ملکشاهی و سه راهی جندالله در مسیر ایلام صالح آباد نیز هر ناحیه ۲ شهید است./منبع: ایرنا

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *