چهارشنبه / ۱۷ تیر / ۱۴۰۵
×

ندای زاگرس – ایلام – باد، عطر خاک باران‌ خورده را در کوچه‌ها می‌گرداند و آسمان بر شهری می‌بارید که هنوز زخم‌های جنگ از چهره‌اش زدوده نشده بود؛ دوازدهم دی‌ماه ۱۳۶۹، مردمی که سال‌ها خانه و کاشانه‌شان در خط مقدم دفاع آماج بمب و موشک و آوار بود، ساعت‌ها زیر باران چشم‌ به‌راه ماندند تا از مهمانی استقبال کنند که ایلام را نقطه آغاز سفرهای استانی برگزیده بود.

منزلگه خورشید ایران

به گزارش خبرنگار ایرنا، ایلام سال‌ها پیش از آنکه مقصد نخستین سفر استانی رهبر شهید شود، نام خود را با صبوری مردمانش در جان این سرزمین نشانده بود، دیاری که در هشت سال دفاع مقدس آسمانش بارها از غرش بمب و موشک تیره شد و خاکش نشانه‌های روزهای سخت بر خود گرفت، اما روشنای امید در دل مردمانش فرو ننشست و پیوندشان با این بر و بوم استوارتر از همیشه باقی ماند.

برای مردم ایلام صدای آژیر، غرش انفجار و لرزش زمین سال‌ها بخشی از آهنگ زندگی بود، اما هیچ آتشی نتوانست ریشه‌هایشان را از خاک این سرزمین جدا کند؛ ماندند، با دستانی که هم سنگر می‌ساخت و هم چراغ خانه را روشن نگه می‌داشت، با دل‌هایی که زیر توفان آتش از تپش امید بازنایستاد، زیستن در میان دود و آوار را به استقامت آراستند و تا واپسین روزهای جنگ پرچم پایمردی را بر فراز قله‌های غیرت برافراشته نگاه داشتند.

ایلامی‌ها تنها به پاسداری از مرزهای سرزمین خود بسنده نکردند؛ آغوششان را به روی آوارگان جنگ‌زده گشودند، نان و خوان و جان خویش را بی‌دریغ با آنان بخش کردند و بی‌آنکه نامی بخواهند، کامی بجویند یا چشمداشتی داشته باشند، با فروتنی و بزرگواری معنای همدلی را زندگی کردند و نشان دادند بزرگ‌ترین بخشش‌ها، همان‌هایی است که بی‌هیاهو از دل برمی‌آید و بر دل می‌نشیند

در آن روزگارِ پر از زخم و آزمون، برگزیدن ایلام برای آغاز سفرهای استانی رهبر شهید انقلاب، ادای احترامی بود به مردمانی که رنج را با شکیبایی، محرومیت را با عزت و مقاومت را با ایمان درآمیخته بودند، مردمانی که از سال‌های سخت جنگ نه نام و نشان که میراثی از وفاداری، فداکاری و سربلندی برای این سرزمین بر جای گذاشتند.

این انتخاب تنها تصمیمی برای آغاز مسیری تازه در سفرهای استانی نبود، پشتوانه آن شناخت عمیق از مردمی بود که سال‌های سخت جنگ را با شجاعت و استقامت پشت سر گذاشته بودند، رهبر شهید انقلاب پیش از آغاز این سفر درباره مردم ایلام سخنی گفتند که چرایی این انتخاب را روشن می‌کرد: «مردم ایلام، مردم بسیار عزیزی هستند، صبر و استقامت زیادی در مقابل این سختی‌های وارد آمده از سوی دشمن نشان دادند و یاران صمیمی امام (ره) بودند، من به این مردم علاقه دارم…»

سال‌ها بعد نیز معظم‌له، فلسفه این سفرها را چنین تبیین کردند که بسیاری از واقعیت‌های زندگی و مشکلات مردم را نمی‌توان تنها از میان نوشته‌ها و گزارش‌ها دریافت و گاه باید به میان آنان رفت و از نزدیک دید و شنید، زیرا یک حضور چهره‌به‌چهره و زنده می‌تواند ناگفته‌هایی را آشکار کند که در هیچ نامه و گزارشی مجال ظهور نمی‌یابد.

 

آسمان در آغوش زمین

صبح دوازدهم دی‌ماه، شهر زیر پرده‌ای از باران بیدار شد و خیابان‌ها هنوز از سوز سرمای سحر لبریز بود که گام‌های مردم یکی پس از دیگری راه میدان‌ها در پیش گرفت، چترها چون گل‌هایی رنگارنگ در دست‌ها شکفت، بخار نفس‌ها در هوای سرد گم می‌شد و باران بی‌آنکه مانع باشد، تنها به شکوه آن گردهمایی جلوه‌ای دیگر می‌بخشید.

باران از بامداد بی‌امان می‌بارید و بسیاری گمان می‌کردند خیابان‌ها خلوت خواهد ماند، اما شهر برخلاف همه پیش‌بینی‌ها بیدار شده بود، مردم از هر سو روانه میدان شهید کشوری و مسیر ورود رهبر انقلاب می‌شدند و موج جمعیت هر لحظه بالاتر می‌آمد، باران بر سرها فرود می‌ریخت، گام‌ها اما استوارتر می‌شد و ایلام آن صبح را نه با آفتاب که با شکوه حضور مردمانش آغاز کرد.

در آن خیل مشتاق همه نسل‌ها شانه‌به‌شانه هم ایستاده بودند، مادری کودک خود را در آغوش می‌فشرد، پیرزنی با دستانی لرزان اما قامتی استوار راه را می‌پایید، پرچم در دست‌های کوچک کودکان جان گرفته بود و رزمندگانی که هنوز نشانه‌های نبرد بر چهره و لباسشان مانده بود، آرام در میان جمع دیده می‌شدند، آنجا مرز سال‌ها رنگ باخته بود و کهتری در کنار کهنسالی، خاطره در کنار آرزو و رنج در کنار امید همگی در یک قاب گرد آمده بودند تا لحظه‌ای را زندگی کنند که سال‌ها در حافظه این سرزمین ماندگار شد.

ایلام رنج را از بر داشت، داغ را در سینه نشاند و استواری را نفس کشید، سال‌های آتش از این سرزمین عبور کرد اما نه زانوانش به لرزه افتاد و نه امید از خانه‌هایش رخت بربست، از این رو، نخستین گام سفرهای استانی رهبر معظم انقلاب بر این خاک برای مردم تنها آغاز یک حضور نبود و ادای حرمت به دیاری بود که در روزگار آتش استوار ماند و در روزگار آرامش همان نجابت را ادامه داد.

 

قرار به مسجد افتاد

کاروان به شهر رسید، اما دیگر هیچ راهی مستقیم ادامه پیدا نمی‌کرد، هر چند قدم، مردمی از دل کوچه‌ها پیش می‌آمدند، حلقه‌ای از سلام شکل می‌گرفت و حرکت برای لحظه‌ای از تپش می‌ایستاد، خودرو نه از میان جمعیت که از میان مهر مردمی می‌گذشت که سال‌های دلتنگی شوق دیدار را در جانشان فشرده بود و اکنون هر کس می‌خواست سهمی هرچند کوتاه از آن لحظه به دست آورد.

اشک و لبخند، صلوات و دعا درهم آمیخته بود و شعارها از هر سو طنین می‌انداخت و باران نفس‌گیر می‌تاخت، اما از شور جمعیت نمی‌کاست؛ بسیاری دست بر خودرو می‌کشیدند، برخی شیشه‌ها را می‌بوسیدند و گروهی فقط می‌کوشیدند برای لحظه‌ای چهره نورانی مهمان را ببینند.

هنوز صدای آن روز در گوش جانم مانده است روزی که آسمان ایلام بوی دیدار گرفته بود و خیابان‌های شهر زیر گام‌های هزاران دل مشتاق رنگ دیگری یافته بود. من جوانی ۱۹ ساله بودم و از آن همه چهره امیدوار و چشم‌های منتظر صحنه‌هایی می‌دیدم که گذر زمان نتوانسته غبار فراموشی بر آنها بنشاند، سال‌ها گذشته اما هنوز شور آن حضور، هیاهوی آن جمعیت و برق نگاه‌های عاشق مردم، زنده‌ترین تصویر آن روز را در قاب خاطراتم نگه داشته است.

خیابان‌های ایلام دیگر خیابان نبود رودی از انسان بود که از شوق مهمان خروشید و هر موجش عطر دیدار را در جان شهر می‌پراکند، آن حضور کم‌نظیر چنان ایلام را در آغوش گرفته بود که مسیر حرکت خودرو حامل رهبری نیز ناگزیر راه دیگری یافت، امروز پس از نزدیک به چهار دهه هنوز طنین آن گام‌ها، روشنای آن نگاه‌ها و لذت ناب آن همدلی بی‌آنکه غبار زمان بر آن بنشیند، در ژرفای خاطراتم زنده است.

شهر دیگر تاب آن همه گام برداشتن نداشت و سیل دلدادگان، هر گذر را در آغوش گرفته بود، رهبر انقلاب ناگزیر به خانه نماینده ولی‌فقیه و امام‌جمعه وقت ایلام رفتند که در آن روز افتخار میزبانی آن حضور ماندگار را در حافظه خود ثبت کرد، بیرون از آن خانه اما انتظار همچنان جاری بود، هیچ نگاهی از راه بازنمی‌گشت و هیچ دلی از شوق دیدار خالی نمی‌شد، گویی همه شهر با یک آرزو نفس می‌کشید.

 

تا واپسین دم دیدار

ده‌ها هزار نفر از ساعت‌ها پیش در ورزشگاه شهر گرد آمده بودند تا در اجتماع عمومی پای سخنان رهبر معظم انقلاب بنشینند، آسمان همچنان می‌گریست و آب جای‌ جای زمین ورزشگاه را به گل نشانده بود، اما هیچ‌کس دل از میدان دیدار نمی‌کند.

سرما بر سکوها سایه انداخته بود، اما اشتیاق دیدار از هر سختی نیرومندتر می‌نمود. رهبر انقلاب به پاس این وفاداری کم‌نظیر در ورزشگاه حاضر شدند و انتظار طولانی هزاران چشم مشتاق را به لحظه‌ای سرشار از شور و لبخند پیوند زدند.

شدت بارندگی امکان برگزاری سخنرانی را از میان برده بود، رهبر انقلاب برای آن‌ که مردم بیش از این زیر آماج باران نمانند از سخنرانی صرف‌نظر کردند و تنها با حضور در میان آنان به ابراز احساساتشان پاسخ گفتند، تصمیمی که بعدها همراهان سفر، آن را جلوه‌ای از مردم‌داری و ارج نهادن رهبر انقلاب به حضور مردم روایت کردند.

چند ساعت بعد، رادیو محلی ایلام خبر تازه‌ای پخش کرد، دیدار عمومی حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در مسجد علی‌بن‌ابیطالب (ع) برگزار خواهد شد، هنوز گوینده جمله آخر را به پایان نرسانده بود، خیابان‌ها بار دیگر جان گرفت و شیفتگان ولایت از هر سو به سوی مسجد روان شدند.

پنداری شهر بار دیگر به تپش افتاده بود و از کوچه‌ها و خیابان‌ها، پیر و جوان، زن و مرد شتابان خود را به مسجد می‌رساندند، چنان موجی از شوق به راه افتاده بود که در اندک زمانی صحن مسجد و گذرهای پیرامون آن از انبوه جمعیتی لبریز شد که هر لحظه بر خروش آن افزوده می‌شد.

با ورود رهبر انقلاب، صلوات و شعار چون موجی در فضای مسجد پیچید، جمعیت بی‌اختیار به پیش می‌آمد و دست‌ها برای سلام بالا می‌رفت، نگاه‌ها در جست‌وجوی لحظه‌ای دیدار می‌چرخید و مسجد دیگر گنجایش آن همه دلدادگی نداشت.

فشردگی جمعیت چنان بود که چند شیشه مسجد تاب نیاورد و شکست، نیروهای انتظامی هرچه می‌کوشیدند در برابر موج پیوسته مشتاقان، تنها می‌توانستند مسیر حرکت را اندکی سامان دهند؛ آنچه آن روز در مسجد رقم خورد صحنه‌ای از پیوند صمیمانه و چهره به چهره مردم با رهبرشان بود.

در اوج آن هیجان، پیرمردی که پدر پنج شهید بود با زحمت خود را به رهبر انقلاب رساند و دستان ایشان را بوسید، با صدایی که از شوق می‌لرزید، گفت: «بزرگ‌ترین آرزویم سلامتی شماست… اگر روزی اسلام و انقلاب به جانم نیاز داشته باشد، آن را نیز بی‌دریغ تقدیم خواهم کرد.»

رهبر معظم انقلاب او را در آغوش گرفتند و در غوغای آن همه اشک و صلوات هیچ‌کس نشنید میان آن دو چه گذشت؛ اما چهره پدر پنج شهید، آن‌ گاه که از آغوش ایشان جدا شد، خود گویاتر از هر سخنی بود، گویی سال‌ها دلتنگی و داغ در همان لحظه کوتاه رنگ آرامش گرفته بود.

اندکی بعد جانبازی که روشنایی چشمان و هر دو دستش را در راه دفاع از ایران نثار کرده بود، پیش آمد، رهبر معظم انقلاب گونه‌هایش را بوسیدند و با نگاهی لبریز از مهر احوالش را پرسیدند و سفارش کردند وضعیت زندگی‌اش با دقت پیگیری شود، صحنه‌ای که اشک را بر گونه بسیاری از حاضران جاری کرد.

دیدار و مصافحه بیش از دو ساعت ادامه یافت، اما زمان در میان آن همه دلدادگی انگار معنای خود را از دست داده بود، رهبر انقلاب در پایان، ایلام را سرزمین مردمانی خواندند که در سخت‌ترین روزهای دفاع از ایران، استوار ماندند، وفادار درخشیدند و با ایثار خود برگ‌هایی ماندگار بر دفتر عزت این سرزمین افزودند.

 

نوبت ایلام بود

باران، آخرین پرده دیدار شهر بود و از آن پس جاده‌ها راوی ادامه سفر شدند، کاروان رهبر معظم انقلاب از هیاهوی شهر و خیابان‌ها فاصله گرفت و راهی آبادی‌هایی شد که سال‌ها در سکوت بلوط و کوهستان روزگار می‌گذراندند و محرومیت بی‌صدا بر در و دیوار خانه‌هایشان سایه افکنده بود.

سپیده هنوز بر شانه کوه‌های سپیدپوش ایلام ننشسته بود که پیچ‌وخم جاده‌های میشخاص، یکی پس از دیگری پدیدار شد و در آستانه خانه‌هایی از خشت و گل، چشم‌هایی به دوردست دوخته شده بود؛ کودکانی که دست در دست پدرانشان ایستاده بودند، مادرانی که از پشت درهای نیمه‌باز می‌نگریستند و پیرمردانی که عصازنان آمدن کاروان را دنبال می‌کردند، انگار  همه روستا یک‌دل و هم‌صدا به پیشواز لحظه‌ای می‌رفت که سال‌ها در آرزوی آن زیسته بود.

رهبر انقلاب نخواستند حقیقت ایلام را تنها از لابه‌لای گزارش‌ها و آمارها بشناسند، راه را برگزیدند تا درد را از زبان صاحبان رنج بشنوند، گرد محرومیت را بر چهره روستاها ببینند و بی‌هیچ فاصله‌ای در کنار مردمی بایستند که سال‌ها سهمشان از توسعه، تنها وعده بود.

کاروان سرانجام به جعفرآباد میشخاص رسید؛ روستایی در مسیر ایلام ـ دره‌شهر، کنار جاده‌ای خاکی که شش آبادی را به هم پیوند می‌داد و سال‌ها بود مردم، آسفالت شدن همان راه را آرزو می‌کردند و آن روز پیش از آنکه چرخ ماشین‌ها بر آسفالت بنشیند، این حضور بود که بر دل‌هایشان نشست و نوید شنیده شدن را با خود آورد.

هنوز آفتاب به میانه آسمان نرسیده بود که خبر از آبادی به آبادی پیچید و جعفرآباد، محمودآباد، حسین‌آباد، میدان، داروند، حیدرآباد و طولاب یکی پس از دیگری از سکوت همیشگی بیرون آمدند، درهای خانه‌ها گشوده شد و پیرمردان عصا بر زمین نهادند، مادران کودکان را در آغوش گرفتند و جوانان شتابان خود را به کنار جاده رساندند؛ گویی رگ‌های خاموش این روستاها بار دیگر از تپش زندگی پُر شده بود.

دو سوی جاده رنگ عید گرفته بود، گوسفندها قربانی می‌شدند و شیرینی از دستی به دست دیگر می‌رسید، نوای صلوات درهم‌آمیخته با «خوش‌ هاتی» از دامنه‌ای به دامنه دیگر می‌دوید.

کوه‌ها آن همه مهر را در آغوش می‌گرفتند و بارها به روستاها بازمی‌گرداندند، پنداری خود طبیعت نیز در این پیشواز سهمی داشت.

آن استقبال در هیچ واژه‌ای نمی‌گنجید؛ اشک‌ها بی‌اختیار بر گونه‌ها می‌لغزید، لبخندها بر لب‌ها شکوفه می‌زد، دست‌ها به شوق دیدار افراشته بود و نگاه‌ها از نخستین روشنای صبح جاده را رها نمی‌کرد، سال‌ها محرومیت نتوانسته بود چراغ امید را در دل این مردم خاموش کند؛ کاروان که از راه رسید سکوت دیرپای آبادی‌ها در هم شکست و کوهستان پژواک صلوات و تکبیر مردمانی شد که سال‌ها چشم‌به‌راه چنین روزی بودند.

 

آن‌سوی تشریفات

کاروان راه را نه با شتاب که با سلام پیش می‌برد و هرجا دستی برای خوشامد بالا می‌رفت یا کودکی کنار جاده چشم به راه می‌ایستاد، حرکت از نفس می‌افتاد و دیدار همان‌ جا آغاز می‌شد؛ کنار دیوارهای گلی و در کوچه‌هایی که سال‌ها رنج را در سکوت تاب آورده بودند، اما با آمدن او، از هر خانه دستی برای سلام و از هر نگاه نوری از شوق برمی‌خاست.

نگاه رهبر انقلاب بیش از جاده، بر چهره مردمانی می‌نشست که آتش جنگ را از سر گذرانده بودند. خواسته‌هایشان بزرگ نبود آبِ روان در جوی‌ها، نان گرم بر سفره، رونق دوباره کشتزارها و خنده کودکانی که بی‌هراس در کوچه‌های روستا بدوند؛ هر سلام، گرمایی تازه به دل‌ها می‌بخشید و هر درنگ بی‌آنکه سخنی گفته شود از پیوندی خبر می‌داد که میان مردم و مسئولان شکل گرفته بود.

آن درنگ‌های کوتاه از هر خطابه‌ای رساتر بود، حقیقت آن دیار نه در آمار و گزارش‌ها که در دست‌های پینه‌بسته، دیوارهای ترک‌خورده، لبخند آرام سالخوردگان و برق چشم کودکانی دیده می‌شد که لحظه‌ به‌ لحظه عبور کاروان را دنبال می‌کردند؛ تصاویری که بیش از هر سخنی رنج دیروز و امید فردا را روایت می‌کرد.

در «طولاب» تشریفات رنگ باخت و رهبر انقلاب به میان حلقه مردم رفتند، بیشتر شنیدند تا گفتند و به هر صدا فرصت دادند تا بی‌واسطه شنیده شود، آن روز روستا تنها میزبان یک مهمان نبود و سخن‌ها بی‌پرده بر زبان می‌آمد، دل‌ها آرام می‌شد و هیچ فاصله‌ای بین مردم و مسئول مجال قد کشیدن نمی‌یافت.

 

دانایی نخستین آبادانی

پدران شهدا، کشاورزان، زنان روستایی و جوانان هر کدام رشته‌ای از زندگی خود را پیش روی رهبر انقلاب گشودند و از رنج سال‌های گذشته گفتند از آرزوهایی که در دل خاک مانده بود و از فردایی که چشم به آمدنش داشتند.

در میان آن جمع، آموزش‌یار نهضت سوادآموزی برخاست و با لحنی آمیخته به احترام و امید از ایشان خواست مردم را به نشستن بر نیمکت‌های دانش فرا بخوانند.

رهبر معظم انقلاب، دانایی را نخستین سنگ بنای آبادانی دانستند و مردم را به آموختن فراخواندند. ایشان یادآور شدند که اگر راه، آب و عمران، کالبد یک سرزمین را می‌سازد، جان آن با مدرسه، کتاب و چراغ دانش روشن می‌شود.

آن دیدارها تنها در کلمات و درددل مردم نماند، اندکی بعد دردها و خواسته‌های آنان در قامت تصمیم‌هایی ماندگار جان گرفت و همان‌جا دستور ساخت مدرسه راهنمایی در روستای طولاب صادر شد، برای اجرای شبکه آبرسانی و کانال‌های کشاورزی اعتبار اختصاص یافت و آسفالت جاده ۱۳ کیلومتری جعفرآباد تا طولابدکه سال‌ها گرد انتظار بر چهره داشت در شمار نخستین طرح‌هایی قرار گرفت که نوید روزهای بهتر را با خود آورد.

روستاها آن روز تنها شنیده نشدند، پاسخ گرفتند و هر تصمیم، روزنه‌ای بود که بر دیوار بلند محرومیت گشوده می‌شد و هر دستور نوید آن بود که صدای این آبادی‌های دورافتاده دیگر در پیچ‌وخم کوهستان گم نخواهد شد.

رهبر معظم انقلاب در کوچه‌های خاکی میشخاص بیش از آنکه از مقاومت بشنوند، آن را در چهره مردم می‌دیدند، در چین پیشانی پدران شهدا در گام‌های استوار جانبازان در دستان پینه‌بسته کشاورزان و در نگاه مادرانی که داغ را سال‌ها با صبوری به دوش کشیده بودند.

هر روستا قصه‌ای ناگفته از ایثار در سینه داشت و هر خانه نشانی از روزهای آتش و خون، رهبر انقلاب در هر توقف بیش از آنکه سخن بگویند، گوش سپردند به حکایت زندگی مردمانی که حقیقت جنگ را نه از کتاب‌ها که در متن روزگار خود زیسته بودند و همین شنیدن بعدها در سیمای تصمیم‌هایی آشکار شد که مسیر آبادانی استان را شتاب بخشید.

در میان آن همه دیدار تصویر پدران شهیدی که با قامتی افراشته به پیشواز آمده بودند، کودکانی که با چشم‌های معصوم به چهره رهبر انقلاب خیره مانده بودند و مادرانی که اشک و لبخند را درهم آمیخته نثار می‌کردند، به یکی از ماندگارترین قاب‌های آن سفر تبدل شد که هنوز پس از سال‌ها و دهه‌ها در حافظه مردم ایلام روشن و زنده مانده است.

 

اشک و افتخار خانواده شهدا

در آستانه خانه‌هایی که هنوز عطر شهیدان در هوایشان جاری بود، آیت‌الله خامنه‌ای یک‌ به‌ یک پدران و مادران شهدا را در آغوش کشیدند و اشک آرام بر گونه‌ها می‌لغزید و لبخند بر لب‌هایی جوانه می‌زد که سال‌ها با داغ فراق خو گرفته بودند، در آن لحظه زمان گویی از حرکت ایستاده بود، نه کسی از رنج می‌گفت و نه کسی از فراق، زیرا همان آغوش سرشار از مهر بی‌آنکه کلامی بر زبان آید، قصه سال‌ها صبوری و دلتنگی را روایت می‌کرد و مرهم زخم‌هایی می‌شد که هنوز در دل‌ها تازه مانده بودند.

کمتر کسی در آن دیدارها از خود می‌گفت و سخن از جوانانی بود که از دامنه همین کوه‌ها برخاستند، لباس رزم پوشیدند و دیگر به خانه بازنگشتند، رهبر معظم انقلاب با نگاهی آکنده از احترام از صبر مادران، استواری پدران و نجابت عشایری سخن گفتند که نام ایلام را با ایثار درآمیخته بودند، مردمانی که در سخت‌ترین روزهای آتش و محاصره، قامتشان خم نشد و دل از خاکشان برنگرفتند.

آن لحظه‌ها رنگ دیدار معمولی نداشت و هر خانه دفتری گشوده از خاطرات جنگ بود؛ قاب عکسی بر دیوار، چفیه‌ای تاخورده بر تاقچه، پلاکی که هنوز بوی روزهای جبهه می‌داد و مادری که هر بار نام فرزندش را می‌شنید نگاهش تا دوردست‌های سال‌های جنگ پر می‌کشید، رهبر انقلاب بیش از آنکه سخن بگویند به داستان این سکوت‌های پرمعنا گوش می‌سپردند که از هزاران واژه رساتر بود.

هنوز گرمای آن دیدارها در خانه‌های میشخاص جاری بود که خواسته‌های مردم آرام‌ آرام جامه عمل پوشید، مدرسه‌ای که سال‌ها آرزوی کودکان بود، جاده‌ای که چشم‌به‌راه آسفالت مانده بود، آب که باید به مزارع می‌رسید و زمین‌هایی که تشنه آبادانی بودند، یکی پس از دیگری در متن تصمیم‌ها جای گرفتند، انگار آن روز امید نه در سخن که بر کاغذهای تصمیم جوانه زد.

 

سفری به گستره همه ایلام

سفر رهبر معظم انقلاب به ایلام در مرزهای چند دیدار و برنامه باقی نماند و از همان روز اراده‌ای شکل گرفت تا هیچ خانه‌ای پشت پیچ‌وخم کوهستان، هیچ روستایی در سکوت دشت‌ها و هیچ دلی در دورترین نقطه استان خود را دور از این حضور احساس نکند و برای همین، هیأت‌هایی به سرپرستی حجج‌الاسلام و آیات عظام محمدی گلپایگانی، انواری، رسولی محلاتی و دری نجف‌آبادی راهی شهرها، بخش‌ها، روستاها و مناطق عشایری شدند تا صدای همه ایلام شنیده شود.

آنان پا به خانه‌هایی گذاشتند که سادگی‌شان، قصه هزاران روز تلاش و نجابت بود، کنار سفره‌هایی نشستند که نان آن از دست‌های پینه‌بسته کشاورزان و عشایر برآمده بود، پای سخن پیرمردانی ماندند که خاطره روزهای جنگ را در نگاه خود داشتند و به حرف مادرانی گوش سپردند که رنج سال‌ها فقر را با سیلی سرخ در دل نگه داشته بودند.

در آن دیدارها، خواسته‌ها ساده اما مهم بود، جاده‌ای برای رسیدن، آبی برای جاری شدن، مدرسه‌ای برای کودکان و فرصتی برای آنکه روستاها نیز سهم خود را از آبادانی بردارند، هر سخن تصویری از زندگی بود و هر درد دل نشانی از سال‌هایی که مردم این دیار، در سختی‌ها ایستاده بودند.

آنچه از آن سفر در سراسر ایلام جاری شد، تنها یک پیام نبود، حضوری بود که از مسیرهای دور گذشت و به خانه‌هایی رسید که شاید کمتر نامشان در گزارش‌ها آمده بود، هیچ پیچ کوهستانی، هیچ جاده خاکی و هیچ فاصله‌ای نتوانست این نگاه را از مردمی که سال‌ها در کنار مرز زندگی کرده بودند، دور نگه دارد.

این شیوه از سفر معنایی فراتر از یک دیدار یافت؛ سفری که با دیدن پیش از تصمیم، شنیدن پیش از اقدام و شناختن پیش از برنامه‌ریزی معنا گرفت، همه ایلام از مرکز شهر تا دورترین آبادی‌ها، از خانه‌های گلی تا سیاه‌چادرهای عشایری در گستره این حضور قرار گرفت.

هم‌زمان، معاون اجرایی رئیس‌جمهور مأمور شد که اعتبارهای ارزی و ریالی و مصالح مورد نیاز طرح‌های عمرانی استان را دنبال کند تا صداهایی که در اتاق‌های کوچک روستایی، کنار جاده‌های خاکی و میان زمین‌های تشنه شنیده شده بود، در مسیر طولانی اداره‌ها خاموش نشود و راه خود را تا مرحله اجرا ادامه دهد.

سال‌های بعد، نشانه‌های آن سفر در سیمای ایلام پدیدار شد؛ کارگاه‌های صنعتی روستایی در رشته‌هایی چون نساجی، کرباس‌بافی، چوب‌بری، جعبه‌سازی و بسته‌بندی گیاهان دارویی شکل گرفتند، پل‌ها و سیل‌بندها ساخته شدند، شبکه‌های آبرسانی گسترش یافت و راه‌های روستایی یکی پس از دیگری از غبار محرومیت بیرون آمدند.

 

اشک و افتخار خانواده شهدا

عصر، آرام‌آرام بر گنبد و گلدسته‌های مسجد حضرت علی‌بن‌ابیطالب(ع) می‌نشست و مسجد، بار دیگر در آغوش موجی از مردم نفس می‌کشید، این بار نه برای استقبال که برای دیدار با پدران و مادران، همسران و فرزندانی که روشن‌ترین چراغ خانه‌هایشان را بدرقه آسمان کرده بودند و اکنون قاب عکس شهید، هم‌صحبت شب‌های بلندشان بود.

هوای مسجد، بوی اسپند، اشک و صلوات گرفته بود. «حسین، حسین شعار ماست، شهادت افتخار ماست» در میان ستون‌ها می‌پیچید و با «ای رهبر آزاده، آماده‌ایم آماده» درهم می‌آمیخت، اشک، آرام بر گونه مادران راه می‌گشود اما لبخندی که سال‌ها با داغ زیسته بود و هنوز بوی صبر می‌داد از ژرفای ایمان بر لب‌هایشان می‌نشست.

رهبر انقلاب نگاهشان را بر چهره‌هایی گرداندند که هر کدام کتابی گشوده از ایثار بودند، سخن از مردم ایلام آغاز شد از مردمانی که در روزهای آتش پشت به سرزمین نکردند و در سخت‌ترین آزمون‌ها، ایمان و وفاداری را چراغ راه خویش ساختند و واژه‌ها پیش از آنکه از زبان جاری شوند در دل‌های حاضران جای می‌گرفتند، انگار هر جمله، دستی بود که آرام بر شانه سال‌های رنج می‌نشست.

آنگاه سخن به شهیدان و به جوانانی رسید که از همین کوچه‌ها برخاستند، از همین خانه‌ها بدرقه شدند و نامشان با خاک و غیرت این دیار درآمیخت، رهبر انقلاب از مادرانی گفتند که داغ را به زانوی صبر نشانده بودند، از پدرانی که قامتشان زیر اندوه خم نشد و از خانواده‌هایی که با اشک، درخت استقامت را آبیاری کردند تا ایران سرافراز بماند.

 

بی‌تشریفات، ساده و خودمانی

سال‌ها بعد، آیت‌الله عبدالله محمدی امام جمعه ایلام و نماینده وقت ولی‌فقیه در استان هرگاه از آن سفر سخن می‌گفت، پیش از هر خاطره‌ای از سادگی آن روزها یاد می‌کرد، از رهبر انقلابی که دیوار تشریفات را فرو ریخت تا راه رسیدن به دل مردم کوتاه‌تر شود.

وی گفت رهبری در این سفر خانه‌ای ساده را برای اقامت برگزیدند، سفر را از پشت میزها آغاز نکردند و نگاهشان را به سوی همان راه‌هایی بردند که هنوز گرد محرومیت بر چهره داشت.

ایشان باور داشتند حقیقت ایلام را باید در صدای پای کشاورزی شنید که از مزرعه بازمی‌گردد، در دست‌های ترک‌خورده مادری دید که نان بر سفره می‌آورد و در نگاه کودک روستایی خواند که فردای خود را در قاب مدرسه جست‌وجو می‌کند.

سیدمحمد میرمحمدی از همراهان آن سفر، بعدها نقل کرد که رهبر انقلاب بارها تأکید می‌کردند حقیقت مردم را نمی‌توان در سطرهای گزارش‌ها پیدا کرد؛ حقیقت در چشم‌هایی است که سال‌ها رنج را دیده‌اند، در دست‌هایی که کار کرده‌اند و در دل‌هایی که بی‌هیاهو بار وطن را بر دوش کشیده‌اند و شاید از همین نگاه بود که سفرهای استانی، سال‌ها بعد سنتی ماندگار در سراسر ایران شد.

امروز هرگاه نام آن سفر بر زبان می‌آید پیش از هر تصویر، سیمای مردی در ذهن‌ها جان می‌گیرد که آرام از میان جمعیت می‌گذشت نه برای آنکه مردم او را ببینند، بلکه برای آنکه آنان را ببیند.

گام‌هایش، راه سالن‌های رسمی را وانهاد و به کوچه‌های باران‌خورده، جاده‌های خاکی، خانه‌های سنگی و سیاه‌چادرهای عشایر رسید؛ همان‌جا که دل‌های بزرگ سال‌ها بی‌ادعا، سنگینی مرزهای ایران را بر دوش کشیده بودند.

 

طلوع بی‌غروب

چهار دهه از آن زمستان گذشته است، اما عطر آن حضور هنوز از حافظه این سرزمین رخت برنبسته است و هرگاه نام آن سفر بر زبان می‌آید، پیش از آنکه جاده‌ای، پلی یا نشانی از آبادانی در ذهن‌ها جان بگیرد، سیمای رهبر شهید ایران و طنین صدایش در خاطر مردم زنده می‌شود، مردی که بی‌هیچ فاصله‌ای در میان آنان می‌نشست، چشم در چشمشان سخن می‌گفت، رنج‌های پنهان را از سکوت نگاه‌ها می‌خواند و با مهربانی بار سنگین سال‌های دشوار را از دل‌های خسته‌شان برمی‌گرفت.

بزرگ‌ترین ره‌آورد آن زمستان، تنها آنچه بر خاک بنا شد، نبود؛ آن سفر نوری از اعتماد در دل مردم برافروخت، باوری که به آنان آموخت هیچ آبادی هرچند در دورترین نقطه مرزهای ایران از نگاه خدمتگزاران راستین پنهان نمی‌ماند و هیچ صدای صادقی، هرچند آرام در شلوغی روزگار بی‌پاسخ نمی‌ماند.

شاید از همین روست که ایلام، هرگاه نام آن زمستان را می‌شنود، پیش از هر روایت دیگری، گرمای همان حضور را به یاد می‌آورد؛ مسافری که رفت، اما مهرش ماند و هنوز در حافظه این دیار نفس می‌کشد، آن روز فاصله میان شنیدن و عمل، مرکز و مرز و مسئول و مردم کوتاه‌تر شد و امیدواری آرام‌ آرام در جان این سرزمین ریشه دواند.

برخی سفرها با بازگشت کاروان پایان می‌یابند، اما برخی دیگر تازه از همان روز اول در یادها ثبت می‌شوند، سفر زمستان ۱۳۶۹ رهبر شهید ایران به ایلام از همین جنس بود که زمان از کنارش گذشته است، اما نتوانسته غبار فراموشی بر آن بنشاند، بعضی دیدارها پایان ندارند آرام‌ آرام با جان و روح یک سرزمین درهم می‌آمیزند، هویت مردمانش می‌شوند و نسل به نسل بی‌آنکه چیزی از روشنایی‌شان کاسته شود، مسیر را به آیندگان نشان می‌دهند.

 

دانلود فیلم

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *