شنبه / ۱۳ تیر / ۱۴۰۵
×
پزشکیان: من با رهبر شهید وداع نکرده و نخواهم کرد
رئیس‌جمهور در همایش بین‌المللی امام خامنه‌ای؛ رهبر جاویدان مقاومت؛

پزشکیان: من با رهبر شهید وداع نکرده و نخواهم کرد

قالیباف: پیروزی ملت ایران، هیمنه آمریکا را فرو ریخت
در دیدار با رئیس مجلس ملی بنگلادش؛

قالیباف: پیروزی ملت ایران، هیمنه آمریکا را فرو ریخت

روایت آخرین وداع پیرمرد؛

نام تو ماندنی است در این خاک

ندای زاگرس – ایرنا-در میانِ عزاداران، چشم‌ها به پیرمردی بود که با نگاهی بی‌قرار، مسیر وداع را می‌پیمود. او امروز فقط برای بدرقه یک رهبر نیامده بود؛ او آمده بود تا با نیم‌قرن از خاطرات و آرمان‌های خودش خداحافظی کند. برای این پیرمرد، آن که امروز به خاک می‌سپردند، همسفر تمام سال‌های زندگی بود؛ کسی که حالا نامش، در حافظه‌ی او و در این خاک، ماندگار شده بود.

نام تو ماندنی است در این خاک

به گزارش ایرنا زندگی- حاج مصطفی از طلوع آفتاب دهم اسفند ماه ۱۴۰۴ که خبر ترور و شهادت رهبر عزیزتر از جانش را شنید، پیکر بی جانی بیش نبود اما شرایط، شرایط جنگی بود و زمانی نبود که با گریه و شیون دشمن را شاد کند. او هر روز صبح پس از بیدار شدن بغضش را فرو می‌داد و هر شب با هر سختی بود خودش را به میدان می‌رساند تا با حضورش بر سر دشمنان داخلی و خارجی فریاد حراست از کشور عزیزش را بزند.

از چند روز پیش که خبر تشییع رهبر عزیزش را از تلویزیون شنید. دوباره داغش تازه شد. داغی که در گوشه دلش جای داده بود. او قرار بود رهبرش را، قائدش را، یار جوانی تا پیری‌اش را، نه به خاک بلکه به امانت به آسمان بسپارد. این مجلس، مجلس ختم نیست، مراسم قیام الله است. حاج مصطفی با شنیدن خبر، اشک گوشه چشمش را پاک کرد، تلویزیون را خاموش کرد و برای چند لحظه فقط به صفحه خاموش تلویزیون خیره شد. باید می‌رفت، باید حضورش در تاریخ ثبت می‌شد. او کسی بود که در مراسم تشییع امام پیاده تا بهشت زهرا رفته بود و هنوز با یادآوری آن روز غم به دلش می نشست.

خاطرات جوانی تا الان در ذهنش تکرار می‌شد، از زمانی که آقا در مجلس بود، از واقعه بمب گذاری ریاست جمهوری، از انتخابات ریاست جمهوری که به آقا رای داده بود، از زمانی که همسرش زنده بود و به امر رهبری در تمام راهپیمایی های قدس و ۲۲ بهمن شرکت می‌کردند. رفتن برای او به تنهایی دیگر سخت بود اما این بار باید می‌رفت. از آن روز، خانه رنگ و بوی انتظار گرفت. روی مبل، لباس مشکی اتوکشیده پهن شد. کنار آن، عصای چوبی که سال‌ها همسفر روزهای سختش بوده، به دیوار تکیه داده شد. روی میز، جعبه داروها، قمقمه آب، یک بسته خرما و تسبیحی کهنه کنار هم چیده شد؛ وسایلی ساده برای سفری که شاید از نگاه دیگران فقط چند ساعت طول بکشد، اما برای او، پایان یک عمر دلدادگی بود.

فرزندانش یکی‌یکی از راه می‌رسند. نگرانی در نگاهشان موج می‌زند. یکی زانوی متورم پدر را نشان می‌دهد، دیگری از کمر دردش می‌گوید. اصرار می‌کنند که در خانه بماند و مراسم را از تلویزیون تماشا کند. اما پیرمرد فقط لبخند می‌زد، لبخندی آرام، بی‌آنکه بخواهد کسی را قانع کند. انگار تصمیمش را سال‌ها پیش گرفته و حالا دیگر چیزی نمی‌تواند آن را تغییر دهد.

جمعه تا ساعتها پای تلویزیون ادای احترام نمایندگان کشورهای دنیا را تماشا می‌کند. شب مراسم، خواب به چشمش نمی‌آمد. چند بار از جا بلند ‌شد، لباسش را مرتب ‌کرد، داروهایش را دوباره ‌شمارد و ساعت را نگاه ‌کرد.

صبح هنوز کامل بیدار نشده که وضو می‌گیرد. پیراهن مشکی را می‌پوشد، دکمه‌هایش را با حوصله می‌بندد، عطر همیشگی‌اش را به یقه لباس می‌زند و عصا را در دست می‌گیرد. هنگام خروج، لحظه‌ای مقابل قاب عکس همسر مرحومش می‌ایستد، نگاهی طولانی می‌کند، لبخند میزند و میگوید سلام تو را هم به آقا می‌رسانم و آرام از خانه بیرون می‌رود.

خیابان‌ها پر از مردمی است که مقصد همه‌ آنها یکی است. قدم‌های پیرمرد کوتاه و آهسته است. گاهی دستش را روی زانویش می‌گذارد، نفسی تازه می‌کند و دوباره راه می‌افتد. درد، در چهره‌اش پیداست، اما شوق رسیدن، از درد پیشی گرفته است.

در میان انبوه جمعیت، قامت خمیده‌اش گم می‌شود، اما اراده‌اش نه. جوانی بازویش را می‌گیرد تا از میان جمعیت عبور کند. زن میانسالی برایش بطری آبی تعارف می‌کند. پسری جایش را باز می‌کند تا راحت‌تر نفس بکشد. انگار همه، بی‌آنکه او را بشناسند، احترام سال‌های سپیدی مویش را به جا می‌آورند.

چشم‌های پیرمرد به جایگاه مراسم دوخته شده است. اشکهایش پایان ندارد. من کنارش ایستاده ام. زیر لب میگوید: خدایا کمکمان کن زمان آن رسیده که بغضهایمان بیرون ریخته شود، وداع حتی به زبان هم راحت نیست. چطور زنده بمانم و بخوانم؛ اللهم انا نعلم منه الا خیرا ( خدایا ما از او جز خوبی نمی دانیم).

فشار جمعیت لحظه به لحظه بیشتر می شود. احساس کردم نفس کشیدن برایش سخت شده، از میان جمعیت بیرون آوردمش. روی سکو نشاندمش. اشک هنوز روی رد چروکهای صورتش روان بود. هنوز چشمش به جایگاه بود که زیر لب گفت: بابت تمام سالهای مجاهدتت خسته نباشی عزیز دلم. بابت تمام سالهای بودنت ممنونم. سلام مرا به حسین ابن علی برسان. ما راهت را ادامه خواهیم داد و از کشور عزیزمان دفاع خواهیم کرد. می مانیم و می میریم و در هر صورت پیروزی نهایی با ما است.

آن روز، شاید هیچ دوربینی عکس او را ثبت نکرده باشد و هیچ خبرنگاری از او مصاحبه نگرفت، اما تصویر این پیرمرد و پیرمردها و پیرزنهایی که با زانوهای دردناک، کمر خمیده و دلی سرشار از عشق خود را به مراسم رسانده بودند، در حافظه آن جمعیت و تمام دنیا می‌ماند. تصویری که نشان می‌داد گاهی وفاداری، نه با کلمات، که با قدم‌هایی معنا می‌شود که با همه سختی‌ها، از حرکت بازنمی‌ایستند.

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *