ندای زاگرس – یک:
صبح پرده از روی خورشید بر می دارد. ماشینم را روشن می کنم. کوچه روشن می شود.
گربه ای از روی دیوار می گوید: «حرکت!»
دو:
گنجشکی گربه ای را به منقار گرفته و پرزنان از جلوی ماشین در حال رد شدن است. دهانم باز می ماند. گنجشک نگاهم می کند و می گوید: «دهانت را ببند!»
ناگهان گربه از منقارش می افتد. می خندم. خنده ام می افتد توی ماشین.
سه:
به پارک جنگلی چغاسبز می رسم. بغل جاده کنار چند تا درخت می نشینم و مثل آنها زل می زنم به سینما روباز.
می نشینم به تماشای فیلمی که برف در حال باریدن است. همه جا سفید است. بند هم نمی آید.
چهار:
به درخت بغل دستی ام می گویم: «به نظرت این همه برف خسته کننده نیست؟»
زیرچشمی نگاهی می اندازد و می گوید: «حرف نزن، نگاه کن.»
پنج:
برف همچنان بر دیوار میبارد، اما حالا صدای باد میآید.
آن یکی درخت بغل دستیام میگوید: «این صحنه را دوست دارم، خیلی حرف دارد.»
میگویم: «باد دارد حرف میزند؟»
میگوید: «نه، دارد غر میزند.»
شش:
از پشت سر صدای خشخش میآید. برمیگردم.
یک آهو با عینک سهبعدی نشسته روی صندلی پلاستیکی.
میگوید: «این فیلم را قبلاً دیدهام. پایانش باز است.»
میگویم: «یعنی چی؟»
میگوید: «یعنی برف بند نمیآید، اما کسی نمیفهمد چرا.»
هفت:
درختی از دور داد میزند: «تخمه تموم شد. باز هم بیار.»
به اطراف نگاه می کنم. کدام درخت بود؟
به زمین نگاه می کنم. هیچ پوست تخمه ای نیست.
هشت:
گاو بی رنگی از کنارم رد می شود. صندوق آهنی بزرگی روی کولش انداخته و رو به شهر می رود.
قبل از این که بپرسم، خودش می گوید: «من نقش گاوصندوق را بازی می کنم. ولی نمی دانم چرا هیچ وقت پولدار نشدم تا بلیط سینما بخرم.»
می رود و در سرازیری چغاسبز گم می شود.
نه:
کمی جلوتر می روم. درخت های بیشتری آن جلو ایستاده نشسته اند!!. باز هم جلوتر می روم. ناگهان درختی یقه ام را از پشت می گیرد و می گوید: «آهای کجا میری عینکی؟!.»
نگاهم را برمی گردانم. یقه ام توی دست یک درخت عینکی است.
ده:
جلوتر می روم. هیچ درختی جلویم نیست. دستی به دیوار سفید سینما روباز می زنم. یخ زده است. نگاهم را به اطراف می چرخانم. ابروی تمام درخت ها درهم است.
یازده:
می ترسم. دستم را دوباره به دیوار می کشم. من را می بلعد.
کات می خورم و سر از میدان سعدی در می آورم. رو به پایین می روم. چقدر آدم جلوی سینما قدس صف کشیده اند برای گرفتن بلیط. نشاط غریبی میرود زیر پوستم. به سرعت می دوم. به درب سینما می رسم. بوی فلافل داغ مشامم را می نوازد. هیچکس جلوی سینما نیست. اصلا سینما نیست. دو فلافل می خورم با انبه!
دوازده:
به کنار پارک ملت می روم. قاصدکی به درب ورودی برج هنر چسبیده است.
می پرسم: «قاصدک! هان چه خبر آوردی؟ این جا چه می کنی و طلبکار کیستی؟»
می گوید: «این همه در نقش پیام آور پاییز بازی کردم، دریغ از حقوق ناچیز.»
می گویم:«حالا چرا اومدی برج هنر؟»
می گوید: «آمده ام تا سر برج برسد و حقوق هنری ام را بگیرم. ولی کسی خونه نیست؟»
سیزده:
با قاصدک از پله های برج پایین میرویم، (ببخشید!) بالا می رویم، به سر برج می رسیم. هیچ خبری نیست. قاصدک می گوید: «این هم فیلمه!»
چهارده:
برج هنر پر شده از صندلی های خالی. قرار نیست کسی بیاید بنشیند؟
برج هنر را هر روز از شبکه ی شهر تماشا می کنم. سریالی که تکرارش، تکرار یک تکرار است؛ صندلی های خالی و قاصدکهایی که مزد هنرشان را نگرفته اند.
آروغ می زنم. هوا بوی فلافل به خود می گیرد.
پانزده:
در پیاده راه طالقانی، گوشی همراه بزرگی را می بینم که آدمی را به دست گرفته و چشم از او بر نمی دارد و راه می رود.
به نزدیکم می رسد. می گویم: «این چیه دستت؟ چی رو نگاه می کنی؟»
می گوید: «این یه دقیقه منو ول نمی کنه، حالا من اونو دست گرفتم، ببینم تحمل داره.»
راست می گوید. چقدر از گوشی فیلم های بی بلیط نگاه کنیم؟ گوشی هم خسته می شود دیگر.
شانزده:
دوباره گشنه ام می شود. می روم صف بربری. یک بربری به من چشمک می زند. می گویم: «چرا اینقدر لاغر شدی بری جون؟»
می گوید: «درد تورمه. ما رو باید ببرند روی پرده سینمایی که نیست!»
می گویم: «شاعر هم که شدی.»
می گوید: «کی شعر تر انگیزد، خاطر که حزین باشد.»
شاطر داد می زند: «می بری یا می خوری؟»
بربری را می برم.
هفده:
روی صندلی خالی پیاده راه طالقانی می نشینم.
بربری توی بغلم است.
پسربچه ای جلویم می ایستد. واکسی است. التماس می کند.
دلش سفید است و دستهایش سیاه. چه فیلم سیاه و سفیدی.
هجده:
پاهایم را روی هم می اندازم. به کفش های واکس زده ام خیره می شوم.
صدای قار و قور شکمم بلند می شود.
مورچه ها از گوشه ی نیمکت بالا می آیند. هر کدام دانه ای را حمل می کنند. از حرکت نمی ایستد. گرسنه نمی شوند؟ کسی نیست به آنها کات بدهد، بروند قسمت بعد؟
نوزده:
برمی گردم سعدی. نصف فلافل ندارند هیچکدام. چقدر فلافل گران شد زود!. نکند بلیط سینما هم گران بشود؟
بیست:
دختربچه ای دم درب خانه ای نشسته و عروسکش را بغل کرده است.
می پرسم:«منتظر کی هستی؟»
می گوید: «عروسکهام.»
می گویم: «کجا رفتن مگه؟»
می گوید: «از طرف مدرسه رفتن سینما، هنوز برنگشتن.»
می گویم: «کی رفتن؟»
می گوید: «نمی دونم. از وقتی سینما فیلم “دزد عروسکها” را نمایش می دهد.
می گویم: «کدوم سینما رفتن؟»
می خندد.
بیست و یک:
دانش آموزی کیفش را در بغل گرفته و به سرعت از بغلم رد می شود.
از پشت صدایش می زنم: «کجا با این عجله؟»
می ایستد. رویش را برمی گرداند و می گوید: «من در حال بازی در فیلم « حسنک کجایی» هستم.»
می گویم: «کی پخش میشه؟»
می خندد. کیفش را محکمتر بغل می گیرد و دور می شود.
بیست و دو:
دوربینی را می بینم روی سه پایه که با خودش حرف می زند.
دستی به سرش می کشم. می گوید: «بلیط داری؟»
می گویم: «برای چی؟»
می گوید: «برای فیلم خودت؟»
می گویم: «کدام فیلم؟»
می گوید: «در حال خوردن فلافل ازت فیلم گرفتم.»
(فلافلی که نیست، شده فیلمافلی!!)
بیست و سه:
دوربین روی سهپایه، خودش را تنظیم میکند.
میگوید: «صحنهی بعدی، وقتی داری فکر میکنی که ایلام چرا سینما ندارد.»
میگویم: «ولی من فقط داشتم فلافل میخوردم. »
میگوید: «همین صحنههاست که فیلمت را مستند میکند.»
میپرسم: «اسم فیلمم چیه؟»
میگوید: «یک روز و سی فلافل».
بیست و چهار:
دوربین، خودش را به حالت «آهسته» میبرد.
میگوید: «حالا آهسته راه برو، مثل کسی که دارد از خاطرههای سینمایی عبور میکند.»
خودم را می بینم، وسط فیلم “در مسیر گردباد” در حال خر و پف کردن. (مرخصی سربازی بودم ، با برادرم مثلاً اومده بودم سینما.)
چقدر خوابم می آید. فیلم هنوز تمام نشده؟
بیست و پنج:
بلیطی دستش را از جیب دوربین بیرون آورده و به من نگاه می کند.
می گویم: «به چی نگاه می کنی؟»
می گوید: «آخرین فیلمی که توی سینماقدس دیدی یادته؟»
می گویم: «نه! واسه چی؟»
می گوید: «من آخرین بلیطی بودم که هیچوقت فروخته نشدم. دنبال صاحبم می گردم.»
یک مشت آجیل هم کنار دستش بود. حیف شد.
بیست و شش:
پیرمردی با یک سینی چایی به طرفم می آید. تعارف می کند.
می گویم: «ممنون، میل ندارم.»
به استکان ها نگاهی می اندازد و می گوید: «هیچ کس چایی نمی خوره، یا سرشون توی گوشیه و فیلم می بینن یا اهلش نیستن.»
می گویم: «اهل چای یا سینما؟»
می گوید: «سینما با چای داغ می چسبه.»
می گویم: «ولی وقتی محو فیلم بشی، چاییت سرد میشه.»
می گوید: «من یه روزی فیلم بودم. گم شدم. دربدر، دنبال سینمایی که نیست.»
بیست و هفت:
سری هم به پرده سرای بزرگ شهر می زنم. پرده ها با هم حرف می زنند.
در گوشه ای پرده ی سفید و چروک خورده ای نشسته و به زمین خیره شده است.
از او می پرسم: «تو چرا غمگینی؟»
چیزی نمی گوید. فروشنده به کنارم می آید و می گوید: «این پرده ی سینما قدسه.»
گیج می شوم. یک نفر دارد در سرم تخمه می شکند. شاید ۱۰ سالگی ام باشد.
بیست و هشت:
ساعتم را نگاه می کنم. یادم می آید که باید برگردم خانه. نان هم باید بگیرم. شاید هم فیلم بگیرم از خودم.
چای که نخوردم. حالم از فلافل هم به هم می خورد.
دوباره آروغ می زنم. فیلمی از دهانم بیرون می افتد.
بیست و نه:
…
سی:
به ماشینم برمی گردم. چشمانم را باز می کنم. گربه ای پای دیوار دراز کشیده و چند گنجشک در اطرافش به زمین نوک می زنند.
چشمهایم را به هم می مالم. با خودم می گویم: «چرا هیچ گنجشکی با من حرف نمی زند؟»
ناگهان گربه دهانش را باز میکند و می گوید: «همش فیلم بود. برو نون بگیر!»
آروغ می زنم. سکسکه ام می گیرد. به گربه نگاه می کنم با چشمان از حدقه درآمده.
گربه در همان حالت خوابیده، یک دستش را بالا می گیرد و می گوید: کات!
دیدگاهتان را بنویسید