پنجشنبه / ۱۶ مهر / ۱۴۰۵
×

ندای زاگرس: اسد کوزادیان سعید یاری معاون دایره سیستم‌های مدیریت آمد و گفت: پیاده روی کربلا هستی؟ غافلگیر شدم ولی با خوشحالی از پیشنهادش استقبال کردم، عکس العمل یاری برایم جالب بود و دوست داشتنی، یکی از همکاران فعال که دائم از مراسمات و فعالیت های فرهنگی دست بر نمی داره. سعید به محض اعلام […]

راه عشق
  • کد نوشته: 6507
  • آبان ۲۹, ۱۳۹۷
  • بدون دیدگاه
  • برچسب ها

    ندای زاگرس: اسد کوزادیان
    سعید یاری معاون دایره سیستم‌های مدیریت آمد و گفت: پیاده روی کربلا هستی؟
    غافلگیر شدم ولی با خوشحالی از پیشنهادش استقبال کردم، عکس العمل یاری برایم جالب بود و دوست داشتنی، یکی از همکاران فعال که دائم از مراسمات و فعالیت های فرهنگی دست بر نمی داره.
    سعید به محض اعلام آمادگیم لبخند امید بخشی زد و با مهربانی گفت: مدارکت را جمع کن تا زودتر ویزا بگیریم، هرمز مرادی و کرم اله محمودی هم می آیند. اینها را سعید گفت.
    ویزاهای من، محمودی (معاون دایره تجهیز مدیریت) و هرمز( رئیس دایره امور مالی مدیریت) رسید و قسمت نبود که سعید همسفرمان شود. همه ناراحت بودیم و امیدوار به صدور ویزای سعید. مجبور شدیم بدون سعید برویم ولی هم چنان امیدوار به اینکه در پیاده روی اربعین به ما بپیوندد اما.
    حس خوبی داشتم. شب جمعه ساعت ۱۲شب راه افتادیم، مسیر ۹۰کیلومتری ایلام تا مرز مهران را یکساعته با ماشین پیمودیم و به پل زائر رسیدیم، نقطه شرع حرکت به سمت کربلا و نجف اتوبوس‌های خط واحد ما را از پل زائر تا گمرگ مهران منتقل کردند. وارد گمرگ شدیم و بی هیچ معطلی وارد خاک عراق شدیم.
    باران بود و باران، دوست داشتم زیر باران مثل جوانان قدم بزنم، اما وقت این کارها نبود و باید زودتر ماشین پیدا می‌کردیم.
    نجف، نجف، صدای راننده ماشین عراقی توجهمان را جلب کرد و فورا به طرف صدا رفتیم، ماشین تقریبا با ورود ما سه نفر تکمیل شد و بعد از چند دقیقه معطلی راه افتاد.
    همه چیز غیر منتظره بود، خود به خود کارها ردیف می‌شد و ما به سرمنزل مقصود نزدیک‌تر، هرمز و محمودی کنارم نشسته بودند و خوشحال. همه چیز عالی پیش می‌رفت.
    اتوبوس میان راه، از شهرهای زرباطیه، بدره، جصان، نعمانیه و شوملی گذشته بود و تقریبا نصف راه۳۰۰ کیلومتری را رفته بود. شدت باران و ترافیک سنگین جاده، حرکتمان را کند کرده بود.
    دم صبح است و آفتاب تازه بیرون زده، او هم می‌خواهد پیاده روی این مردم را به تماشا بنشیند، صدای بلند راننده سکوت داخل ماشین را می‌شکند، راننده با زبانی مختلط از فارسی و عربی به ما می‌فهماند که باید پیاده شویم و صبحانه بخوریم، موکبی در  نزدیکی‌های شهر شوملی.
    بیرون هیاهوی عجیب و غریبی است، گروههای کوچک و بزرگی در کنار جاده اجتماع کرده و در فضایی که برای پذیرایی زوار تدارک دیده بودند به هم می‌پیوستند.
    مردان و جوانان عرب زبان با لباس‌های بلند عربی به استقبالمان می‌آمدندد و راهنماییمان می‌کردند. چند مرد مسن و ریش سفید هم چون جوانان سی و چند ساله شاد و سرزنده با نهایت احترام از ما پذیرایی کردند.  هر دو خوشحال بودیم، یکی زائر امام حسین (ع) بود و دیگری میزبان زوار.
    راننده بعد صبحانه دستور حرکت داد.
    ساعت ۱۱صبح بود که به شهر امیرالمومنین (ع) نجف اشرف رسیدیم. بعد از طی مسافتی طولانی با ماشین و استرس رانندگی عراقی ها به آرامش نسبی رسیده بودیم. راننده ما را در بلوار شارع الرسول  خیابان رسول(ص)  پیاده کرد. مستقیما به طرف حرم امام علی(ع) رفتیم. به طرف زیباترین جای عالم، هر چه بیشتر نگاهش می‌کنی، بیشتر مجذوبش می‌شوی، از بچگی یادمان داده بودند که هر کاری می‌خواهیم انجام دهیم بگیم یا علی و امروز من در کنار حرمش نشسته‌ام و باهاش حرف می‌زنم. ما شیعیان چه خوشبختیم که علوی هستیم و پیرو علی(ع).
    حرم، حرم نسبتا بزرگی است با آیینه کاریهای بسیار زیبای معماری اسلامی، هوای حرم دم دار است و پنکه‌های بزرگ دیواری هر چقدر زور می‌زنند نمی‌توانستند تغییری در هوا ایجاد کنند. در حیاط، زائرین از گرما رو بروی پنکه‌ها ایستاده بودند و می‌خواستند کمی خنک شوند، اما انکار در فضا بجای هوا آب بود.
    با آنکه روز بود اما نور چراغ‌های بزرگ داخل حیاط حرم با رنگ‌های زرد و طلایی کف حیاط را رنگ کرده بود و جلوه‌ای زیبا به آن بخشیده بود.
    زیارت کردیم و راه افتادیم. شدت باران به حدی بود که مجبور شدیم در کنار قبرستان وادی السلام زیر سایبانی نیم ساعتی استراحت کنیم، شب فرا رسیده بود. به عمود ۱۵۰رسیدیم. البته قبل از آن ۱۸۲عمود از میدان ثوره العشرین شهر نجف تا خروجی شهر را که جز عمودها حساب نمی‌شد طی کرده بودیم، مسافت هر عمود ۵۰ متر بود و ما تقریبا مسافتی نزدیک به ۱۷کیلومتر را پیموده بودیم. ساعت ۱۱ شب بود و به سختی حسینه‌ای برای استراحت پیدا کردیم.
    پلک‌های محمودی به هم آمده بود و آرام آرام داشت به خواب می‌رفت آما هرمز یک جور حال دیگری داشت. یک گوشه نشسته بود، به بالشت تکیه داده بود و توی فکر فرور رفته بود.
    هزار فکر در مغزم جا گرفته بود و کله‌ام سنگین و بزرگ شده بود. خواب نیش می‌زد و می‌گریخت و چشم‌هایم را آزار می‌داد.
    هوای حسینیه سرد بود،  هرمز و محمودی به خواب رفته بودند و ورویشان را پوشانده بودند، خودشان را به شدت جمع کرده و مچاله شده بودند. شب همه جا را پر کرده بود اما جنب و جوش و تحرک و صدای تق و توق فنجان‌ها و نعلبکی‌ها و صدای مداحی بلندگوها و نوحه زائرین در هوا بود، صدای خشک و بلند سرفه‌های نفسگیر نوجوانی در میان خفتگان حسینیه گهگاه می‌آمد و سکوت شب را می‌شکست.
    پتو مسافرتی را تا زیر چانه‌ام بالا کشیدم و به سقف حسینیه خیره شدم. وقایع آن روز مثل فیلم از جلوی چشمانم می‌گذشتند و برایم لذت بخش بود.
    بیدار که شدم محمودی را دیدم که سر جایش قوز کرده و نشسته و با خودشش فکر می‌کرد، برایم چیز تازه و عجیبی بود، شاید فشار سرما باعث شده بود بنشیند یا نه صدای اذان صبح. دستی به موهایش کشید و نگاهم کرد صبح بخیری گفت و منتظر جواب من نماند و پا شد.
    نماز را خواندیم و دوباره راه افتادیم. نزدیک‌های ظهر بود، هوا دم کرده بود و گرد و خاک همیشگی عراق همسفرمان بود و توی چین و چروک صورت، لای موهای سر و روی پیراهن مشکی‌مان نشسته بود. ۵ ساعتی می‌شد زیر آفتاب را رفته بودیم. هرمز اصرار داشت که دوش بگیریم. الحمامات، جمله‌ای بود که همه دنبالش می‌گشتیم. پیدا کردیم و واقعا خوشحال شدیم که می تونیم توی این شرایط ابی به بدنمان بزنیم.
    نوبت به من رسید، آب که بدنم خورد لرزشی در بدنم افتاد، به نفس نفس زدن افتادم، آب خیلی سرد بود ولی تو آن شرایط خیلی راضی کننده بود.
    دوباره راه افتادیم، محمودی خیلی عجله داشت که زودتر به مقصد برسیم، سرش را پایین می‌انداخت و حرکت می‌کرد، تند تند قدم بر می‌داشت، گاهی پا به پایش می‌رفتیم، گاهی ازش جلو می‌زدیم و گاهی عقب می‌افتادیم. به شوخی به محمودی گفتم تو با این قدت چه جوری تند میری و از ما جلوتری؟ لبخندی می‌زد و من و هرمز می‌خندیدیم.
    عمود ۳۰۰- ۵۰۰-  ۶۰۰ –  ۷۰۰ را رد کردیم.  شب به عمود ۸۰۰ رسیدیم. پاهایمان دیگر یاری نمی‌کرد، به یکی از هزاران چادری که برای زوار برپا کرده بودند سری زدیم، پر بود از زوار، در محدوده عمود ۸۱۵ داخل حیاط حسینه‌ای، خادم حسینیه مرد قد بلندی با دست‌های استخوانیش جایی را نشانمان داد، بیرون بود اما راضی بودیم. شب را همانجا به صبح رساندیم.
    صبح شد، چشم‌هایم را که باز کردم هوا کاملا تاریک بود، به ساعت نگاه کردم ساعت ۴۵/۵ دقیقه را نشان می‌داد. مرادی و محمودی همسفرهایم، نماز را خوانده بودند و همانجا مشغول جمع کردن وسایلشان بودند. سلام کردم و کنار مرادی نشستم.
    کی بیدار شدین؟
    مرادی: تازه – چند دقیقه‌ای میشه.
    قبل از اینکه حرف دیگری بزنم محمودی به تندی گفت: پاشو: لباساتو بپوش و وسایلتو جمع کن. الان آفتاب می‌زنه باید زودتر راه بیفتیم.
    مرادی در حالی که سعی می‌کرد به زور بخندد جواب داد: چه عجله‌ای  داری: الان حرکت می‌کنیم.
    به شوخی به محمودی گفتم: هنوز زود است، من بعد نماز می‌خوام یکساعتی بخوابم بعد راه می‌افتیم.
    محمودی و هرمز با بهت و حیرت نگاهم کردند و محمودی با حالتی عصبی و بر افروخته به صورتم زل زد و گفت: این طوری که تا سه روز دیگه به کربلا نمی‌رسیم.
    خندیدیم و گفتم شوخی کردم. تا شما وسایلتان را جمع کنید من هم آماده می‌شوم و بلافاصله از آنها جدا شدم و به طرف سرویس‌های بهداشتی رفتم. وقتی بیرون آمدم دیدم هر دو منتظر ایستاده‌اند.
    محمودی-زود باش دیگه، الان آفتاب می‌زنه.
    هوا ابری است و نم نم باران می‌بارید، بیرون حسینیه مرد عرب تخم مرغ و نان را به سمتمان دراز می‌کند، دست دراز می‌کنیم و نان و تخم مرغ را از دست خشک و بلند پیرمرد ریش حنایی می‌گیریم. قد بلند است، یک جفت ابروی پر پشت و سیاه، دو چشم قهوای دارد. خادم حسینیه است. فکر کنم تمام شب را به زائرین چای عراقی داده بود. یک جفت دمپایی رنگ و رو رفته، لباس عربی بلندی که کمربندی چرمی که جمله یا ابا عبدالله الحسین(ع) بر روی آن حک شده بود تمام  پوشش آن مرد بود. دامن لباسش را بالا زده بود و تند تند چای می‌ریخت.
    همانجا صبحانه خوردیم و چای را سر کشیدم، خیلی بهم مزه داد. راه افتادیم، هوا وضع معلومی نداشت، گاهی نم نم باران بود، گاهی باد خنکی می‌آمد و می‌رفت و گاهی گرمای خورشید غلبه می‌کرد بر خنکی هوا، اما وقت‌های گرما طولانی تر بود.
    یکساعتی می‌شد که هر سه قدم می‌زدیم و با هم صحبت می‌کردیم و بعد سکوت بود و سکوت. گمان نمی‌کردم که سکوتمان به هم بخورد که صدای هرمز سکوتمان را شکست: هر ۱۰۰عمود که رفتیم ۱۵ دقیقه استراحت کنیم.
    به نظر من ۲۰۰ عمود را برویم بهتر است تا زودتر برسیم، این را محمودی گفت و مشخص بود که مثل همیشه عجله دارد.
    هرمز همانطور که داشت لچک (چفیه) سرش را درست می‌کرد تا پشت گردنش را بپوشاند به محمودی خیره شد و گفت: نه، اینطوری زود خسته میشیم. همان ۱۰۰عمود بهتر است.
    لبخندی روی لب محمودی نشست که هیچ شباهتی به لبخندهای معمولی نداشت: باشه، اما آن طوری زیاد معطل می‌شویم.
    راه افتادیم، عمودهای را یکی پس از دیگری پشت سر می‌گذاشتیم تا به عمود ۱۲۰۰ رسیدیم، ظهر بود، داخل چادری شدیم، جا تنگ بود و عده‌مان زیاد، به سختی توانستیم ۱ساعت بخوابیم.
    عمود ۱۳۷۵ ورودی شهرکربلاست، رودخانه‌ای از زن و مرد، پیر و جوان، کوچک و بزرگ در این رودخانه عظیم انسانی حرکت می‌کردند، در عمودهای ۱۴۰۶ تا ۱۴۱۹ چنان جمعیت در هم لولیده بود که به سختی می‌توانستیم حرکت کنیم.
    برای استراحت چند دقیقه‌ای کنار جاده روی صندلی‌هایی که برای زوار تدارک دیده بودند نشستیم. به سیل جمعیت نگاه می‌کردم و یکی یکی همه را وارسی می‌کردم. چشم‌هایم تند تند بر روی قیافه یک نفر می‌نشست و به سرعت بر دیگری. همه سیاه پوشیده بودند. نمی‌دانم چرا رنگ سیاه اینقدر برایم زیبا شده بود. شاید دقت نکرده باشم ولی این جمعیت و رنگ سیاه، تصویری از یک امت واحد را نشان می‌داد که در هیچ جای دنیا نمی‌توان دید.
    افسوس خوردم که چرا هر سال نیامده‌ام.
    وقتی به  نزدیکی حرمین امام حسین(ع) و حضرت ابوالفضل(ع) رسیدیم تازه متوجه شدم که چرا دوستدارانش با آن همه هیجان و شور در راهپیمایی شرکت می‌کنند. آنجا بود که فهمیدم هر کس باید خودش وارد این فضای عارفانه و عاشقانه بشود تا معنی عاشق شدن را بفهمد.
    گلدسته‌های حضرت ابوالفضل العباس(ع) از دور اغوا کننده بود و آدم نمی‌توانست از آن شکوه و زیبایی دل بکند، چراغ‌های رنگارنگ، آدم‌های جوارجور، حرکت و پویایی تمامی نداشت. شب کربلا متفاوت تر از تمامی شهرها و مکان‌هایی بود که تا حالا دیده بودم، منظره‌های متفاوتی شکل گرفته بود، چراغ‌های شهر به احترام دوستداران و عاشقان حسین(ع) روشن بودند و شهر منظره‌ای خیال انگیز و شاعرانه را برای مسافران تداعی کرده بود.
    شهر پر بود از موسیقی شیرین یا حسین(ع) و یا ابوالفضل العباس(ع). ضیافتی بود، ضیافتی عاشقانه همراه با قطره‌های اشکی که از چشم‌های عاشقان فرو می‌ریخت. قلب همه با دیدن گلدسته‌های حرم فرو می‌ریخت و سبک می‌شدند. هوای تازه‌ای حالشان را جا آورده بود.
    هرمز و کرم‌الله غرق تماشای حرمین شده بودند. نگاهم به نگاه مشتاقشان افتاد، حالت عجیبی در صورتشان بود، بی‌آنکه بتوانم چیزی بگویم فقط به صورتشان خیره می‌ماندم. تازه آدم متوجه می شود که کنار حرم حضرت ابوالفضل العباس‌(ع) و امام حسین‌(ع) چه حسی دارد و چرا خیلی‌ها حسرت رفتن به آنجا را دارند.
    اینجا چانه‌ات ناخود آگاه می لرزد، زیر چشمانت سرخ می‌شود، باد میکند وآدم هر کاری کند اشک نریزد، نمی‌شود و آخر اشکش در می‌آید.
    تمام روز را راه رفته بودیم، استخوان کف پایم بدجوری اذیت می‌کرد و دیگر نمی‌توانستیم سر پا بایستیم اما از راه رفتن در آن فضا و مکان خسته نمی‌شدیم، یک نیروی خاصی حرکتمان می‌داد و با سیل جمعیت به حرمین نزدیک می‌شدیم.  زیارت حرمین، نماز، زیارت عاشورا و دردل کردن کارهای بود که انجام دادیم.
    شب فرا رسیده بود و باید جایی برای خواب پیدا می‌کردیم. به همه سرزدیم، هیات فاطمه الزهرا(س) قم را پیدا کردیم. برخوردشان بسیار گرم و مهربان بود، اول دفعه عذرخواهی کردند بابت اینکه جا ندارد ولی دوباره اصرار بر ماندن کردند تا جایی برایمان فراهم کنند. داخل چادری جایی پیدا شد. مجبور بودیم کیپ کنار هم بخوابیم، وگرنه باید بیرون توی خیابان‌ها تا صبح قدم بزنیم. خوشحال بودیم جا پیدا کرده‌ایم، آن هم بی‌چشمداشت و طمعی.
    صبح روز بعد به ایستگاه اتوبوس کربلا به مهران رفتیم، صدها نفر منتظر  ماشین بودند، زائر زیاد و ماشین کم و بهانه‌ای شد بود برای افزایش کرایه، هر کس قیمتی می‌گفت، نهایتا توافق کردیم و راه افتادیم. از خیابان منتهی به حرم حضرت ابوالفضل العباس(ع) که رد شدیم نگاهم به گلدسته حرم افتاد، دلم نمی‌خواست خداحافظی کنم، اما دیگر فرصتی نبود.
    اشک‌هایم را با پشت دستم پاک کردم و خداحافظی کردم.
    چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد
    نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد
    هرآبرویی که اندوختم زدانش و دین
    نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد

     

     

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *